تبليغاتX
مانا مهر

:: نجوا...

 

خواب دیده ام

نشسته ای روی قنوت ابرها

و من

به آمین باد و باران

سنجاق می شوم!

اردیبهشت ۱۳۸۶

 


جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت 2:36 | مرضیه |

:: فردوسی...

 

هر از گاهی که صحبت از فردوسی بزرگ می شود، لبخندی می نشیند

 روی لبش و می گوید واقعا یادش بخیر شاهنامه خوانی های علی

موسوی گرمارودی در فاصله سالهای 51 تا 53 در زندان قصر،

می نشستیم و می خواندیم و گوش می سپردیم به شاهکار شاعر

پارسی و تحقیقات گرمارودی درباره آن و نمی فهمیدیم کی زمان

می گذرد توی آن چهاردیواری غم زده!

 


چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 در ساعت 2:1 | مرضیه |

:: سایه هشتاد ساله شد!

 

فصلنامه نگاه نو، این شماره اش اختصاص دارد به سایه نازنین! و

روی جلدش حک شده "سایه هشتاد ساله شد " اگر چه مدیر مسئول

و سردبیر محترم فصلنامه آقای علی میرزایی در یادداشتی اشاره

کرده اند که جناب ابتهاج در حالی که هنوز هفتاد و نه سال و دو ماه و

چند روز از عمرشان گذشته اما به خاطر زیبایی تیتر و اینکه خود

ایشان هم، تیتر را پسندیدند، قرار بر این شده که روی جلد چنین

نگاشته شود! از همین روی است که نگاه نو این شماره مزین

است به قلم دوستان و دوستداران سایه همچون محمدرضا

شجریان، محمدرضا لطفی، رضا سید حسینی، سیمین بهبهانی،

بهاء الدین خرمشاهی و ... نمی دانم چرا در مورد ابتهاج عزیز،

دشوار است کمی برایم که تصور کنم او را در حوالی های هشتاد

سالگی! شاید چون حضورش هماره سراسر نشاط و عشق و

جویایی بوده و هست، قدری غریب می نماید برایم. به هر حال

برای من سایه و شعرهایش بسیار ستودنی اند و خوشحالم از

اینکه هم عصرم با نفس های مهربان او و امیدوارم سایه اش کم

نشود از سر جان و جهان شعر و تا هماره ها ببینیمش ایستاده

بر بلندای شعر معاصرمان....

 

این شعر حضرت سایه را هزارباره دوست دارم، می گذارمش اینجا

شاید بر اکنون ِناامیدی ها، سپید ِامید دمیده شود!


زندگی

چه فكر مي كني؟
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته اي ست زندگي ؟
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته ايست زندگي
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب دركبود دره هاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد مي روي؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمي شود
تو از هزاره هاي دور آمدي
در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
در اين درشتناك ديولاخ
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپيده آن شكوفه زار ِ انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر مي كني ؟
جهان چو آبگينه شكسته ايست
كه سرو راست هم در او شكسته مي نمايدش
چنان نشسته در کمین دره های این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدش
زمان بي كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دميست اين درنگ درد و رنج
به سان رود
كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش

ه.ا.سایه

 


سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 در ساعت 1:53 | مرضیه |

:: آسمان کشتی ارباب هنر می شکند!*

 

درگیر بودم در این یک هفته یا شاید هم آنقدر ناراضی بودم از نوع

برگزاری نمایشگاه بیستم که نشد چیزی بنویسم.نمایشگاه کتاب به

مفهوم واقعی کلمه فاجعه ای بود در نوع خودش! از جو حاکم بر

نمایشگاه و آشفتگی در چینش غرفه ها و عدم اطلاع رسانی

مناسب گرفته تا تهویه آنچنانی و موکت های کف نمایشگاه که

 فرصتی شده بود برای تمرین سکندری خوردن! واقعا اگر ۳۵۰ ناشری

که چند روز قبل از برگزاری نمایشگاه به هزار و یک دلیل درست و

منطقی تصمیم به تحریم آن گرفته بودند، بر تصمیم خود می ماندند

و حاضر به شرکت در نمایشگاه نمی شدند، محال بود حوالی های

مصلی آفتابی شوم! اما خوب به هر طریق با رایزنی ها یا تهدیدهای

احتمالی ناشران گرامی در نمایشگاه حاضر شدند و همین بهانه ای

شد برای رفتن به مصلای کذا! می شود گفت کتابهای نسبتا زیادی

خریدم در حوزه هایی متفاوت: ادبیات، دین، فلسفه، جامعه شناسی.

اما واقعا نمی توانم اقدام مسئولان محترم را در برگزاری نمایشگاهی

چنین هضم کنم! البته می دانم نباید چندان هم غیرمنتظره باشد اما

به هرحال از یک چیزهایی واقعا نمی توان به راحتی گذشت! آن هم

یک اقدام فرهنگی که دستخوش لجبازیهای پنهان سیاست شده....

از ممیزی های دیوانه کننده برای انتشار کتابها و نوع سیستمی که

سخت گیریهای مداومی را برای ناشران موجب شده در این چندوقته

هم که بگذریم که خود حدیث مفصلی دارد، به گمانم نوع تفکر حاکم

بیش از هر چیز دیگری اساسا تمایل چندانی به برگزاری یک نمایشگاه

متمرکز ندارد و درصورت برگزاری هم جسته گریخته تلاش دارد به نوعی

از اهداف مثبت آن بکاهد و آن را در جهتی کانالیزه کند که بیشتر از هر

چیز ویترینی باشد برای عرضه تفکرات خاص!

*حضرت حافظ

 


شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 در ساعت 2:16 | مرضیه |

::

 

این روزها

به یاس های خانه مدیونم

به یاس های نجیب خانه

که می وزد شمیمشان بر من

و لشگر یأس های من

خاضعانه

دور می شوند!

اردیبهشت ۱۳۸۶

 


سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 در ساعت 3:25 | مرضیه |

:: دوباره نگاه کن!

 

دیروز از حسینیه ارشاد یکراست به سمت خانه هنرمندان رفتم

جایی که انگار یک جهان حس و ذوق و هنر در من جوانه می زند هر

بار! رفتم برای دیدن نمایشگاه مجسمه های رضا کیانیان.

می خواستم ببینم خالق نقشهای مانای هنر هفتم این روزهای ما،

با چوب ها چه کرده! بی نظیر بود.آنقدر نگاهم با انحنای تن

مجسمه های چوبی گره خورد که خدا می داند! نجیب بود نگاه

تکه تکه های مادر طبیعت....هنر دستان خالقش، مرا تا ناکجاها برد

و مبهوتم کرد! ستودنی بود پیچ در پیچ تندیسهای چوبینی که جلوه

مبارکی شده بودند از بی کران اندیشه های آفریدگارشان! سپاس

هزارباره از کیانیان عزیز که روشنای نبوغ او مجالی داد تا دوباره نگاه

کنیم....

پ.ن۱: عکس از پلان های روزانه

پ.ن۲: نام پست، عنوان همین نمایشگاه مذکور است!

 


شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 در ساعت 2:20 | مرضیه |

:: و خداوند توجیه را آفرید و نیز عاملان طرحهای ضربتی را!

 

این روزها مدام سیمای آقای پرزیدنت جلوی چشمهایم است که در

 

برزخ 27 خرداد تا 3 تیر 84 در مصاحبه تلویزیونی شان می فرمودند:

 

«مگر مشکل اصلي کشور ما چند تار موي خانم ها يا نوع پوشش

 

فلان پسر جوان است. خير آقا مشکل اينها نيست و اينکه مي گويند

 

با آمدن احمدي نژاد در بحث پوشش چنين و چنان مي شود اين

 

گونه نيست. مشکل در جاهاي ديگر است و بحث من اصلاً اين مسائل

 

نيست.» احتمالا تاریخ مصرف مهرورزی تمام شده که اجرایی شدن

 

چنین طرح هایی شدت گرفته است! امشب هم که برنامه شب

 

شیشه ای میزبان سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ

 

بود و محور گفتگوی شیشه ای آنها طرح مبارزه با بدحجابی! از سایر

 

قسمتهای آنچنانی گفتگوی رشیدپور با فرمانده محترم نیروی انتظامی

 

که بگذریم، از دو سه جمله جناب سردار نمی توان به راحتی گذشت

 

یکی تاکید چندباره ایشان بود مبنی بر اینکه طرح جدید نیروی

 

انتظامی با موافقت اکثریت شهروندان در حال اجراست! اما کاش

 

کسی می دانست پس این نارضایتی هایی که در طی این چند روزه،

 

از آدمهای بسیاری با گرایشات فکری متفاوت شاهدیم، در کجای این

 

درصد گیریها قرار گرفته اند! یک قسمت دیگر هم آنجا بود که فرمودند:

 

" اگر طرح کذا در تایم طولانی تری اجرا شود، همانند کمربند بستن

 

شهروندان گرامی در هنگام رانندگی جا می افتد و به اصطلاح نهادینه

 

می شود!"من هنوز هم نمی فهمم که چطور جناب سردار این دو طرح

 

را به لحاظ فرهنگی یکسان می بینند. کمربند بستن حین رانندگی

 

یک امر قانونی است که موجب تامین امنیت جانی(جسمی) فرد

 

می شود اما مبارزه با بدحجابی!یک اقدام فیزیکی صرف نیست که با

 

تذکر و اخطار و جریمه، فراگیر شده  و به قول ایشان جا بیفتد که با

 

بنیانهای فکری و اعتقادات افراد ارتباط تنگاتنگ دارد! و با تذکرهای

 

ارشادی، انتظامی و قضایی نمی شود با آن برخورد کرد، چنانچه مرتفع

 

هم شود مثل بستن کمربند نیست که فرد با توجه به عواقبی که

 

سلامتی جسمش را تهدید می کند، خودش بعد از مدتی به انجام آن

 

ایمان بیاورد! که انجام آن بیشتر از روی فضای رعب و وحشتی است

 

که حاکم شده و فرد را به انجام آن وا می دارد! نمی دانم شاید اگر تا

 

بحال تصور می کردیم که حوزه ها یی چنین لااقل از یکدیگر تفکیک پذیر

 

است و می شود به چنین چیزی در ساختار نیروی انتظامی اعتقادی

 

حداقلی داشت حالا باید به این دو مسئله با کارکردهای متفاوتشان

 

به صورت مشترک در یک حوزه نگاه کنیم! یک قسمت دیگر کلام

 

سردار هم که به نظرم عجیب آمد ، آن بخشی بود که در پرسش

 

رشیدپور که گفت:با توجه به غیرت و تعصب آقایان روی همسرانشان،

 

چرا یک افسر مرد جوان باید به آنها تذکر بدهد، جناب رادان فرمودند

 

که" اولا بیشتر افراد نیروی انتظامی جهت ارشاد شهروندان

 

بدحجاب! خانمها هستند و حضور آقایان بیشتر حالت حمایتی دارد و

 

ثانیا اگر یک مردی غیرت داشته باشد، حاضر نمی شود همسرش

 

با چنین وضعیتی در اجتماع ظاهر شود!" اینکه از جانب جناب رادان

 

و همفکرانشان چنین تصور می شود که هنوز اختیار یک خانم در

 

مورد نحوه حضورش در اجتماع باید اینگونه تابع نظرات غیرتمندانه

 

همسرش باشد! و نه از روی اندیشه و خواست و اراده خود، واقعا

 

جای تامل بسیاری دارد!

 

 

 


سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 در ساعت 3:23 | مرضیه |

:: ای بهار آرزو....

 

به دعوت

محمدرضای بوی خاک و فاطمه ی سنجاقک و آذین لحظه :

آدمها زنده اند به آرزوهایشان، به آنچه که سودای تحققش را دارند.

بعضی آرزوها تا همیشه با ما می مانند و انگار بزرگ می شوند،

بعضی هایشان تابع زمان هستند،وقتشان که بگذرد تمام می شوند،

می پیوندند به تاریخ. بعضی آرزوها هم مشترکند.مهمترین چیز اما

حضور آرزوها است.رنگین کمان آرزوها. آرزوهایی که میان آدمها نفس

می کشند، می بالند و مصدر امید می شوند.... از آرزو نوشتن کمی

سخت است شاید، که آرزوها بیشتر میان پرنیان خیال رقصانند با

اینهمه نهال آرزوهایم را می سپارم به کلمات رقصان بر این صفحه

مجاز شاید روزی روزگاری امتداد نگاهم شکوفه های درخت

سبزاسبزی شود:

1- مسیحای سلامت تا هماره ها دمیده شود در میان جان ِجان

مهربانانی که بعد از خدا زیستنم وامدار آنان است.

2- پایان یافته نبینم جهان نو شدنها را و امید همیشه ی همیشه

جلوتر از من، میان فصل فصل زندگی بدود.

3- آرزوی اینکه هیچگاه نقشی نداشته باشم در رنجها و دلتنگیهای

آدمها. خط فاصله ای نداشته باشد مشقهای دلم. آرام باشد پیچ در

پیچ درونم تا بیکرانه ها و هنر، مهربانِ هنر سایه اش هیچگاه از سر

لحظه لحظه هایم کم نشود!

۴- آرزوی داشتن یک انتشارات همیشه با من است و نیز آرزوی

حضور در یک جمع همفکر، همراه، صادق،یکرو که علاوه بر گفتگوهای

گونه گون و ارائه راهکارها، مولد امورات بسیار مبارکی هم شوند.

5- آرزوی اینکه آدمها به عرض زندگی بیشتر فکر کنند تا به طولش.

مردمان سرزمینم آن چیزی بشوند که باید.دغدغه هایشان باشد

چیزی فراتر از خوردنها و خریدنها و پوشیدنها....

۶- آرزوی اینکه جنگ نباشد. درد نباشد. بند نباشد. روزگارمان سرد

نباشد.

و دوستان پیشنهادی من، صاحبان مهربان:

ابر آبی، وقایع اتفاقیه، خورتاب، رازیگر، عنکبوت، هزاردستان چمن، راه من

 


شنبه هشتم اردیبهشت 1386 در ساعت 1:6 | مرضیه |