گلخنده هایت
گلخنده های صورتی ات را
پنهان کرده ام
همین حوالی بی ادعای دل
جایی برای سرکشی* روزهای مبادا
برای کسالت دقیقه های بی خاطرگی
فراموشی
مثل اکنونِ اکنونم
که دیوانه وار
غم غلت می زند
روی موج خاموشی...
فروردین ۱۳۸۶
* عصیان
ماشین چرخ زنان است میان خلوت خیابانهای نوروزی.ضبط روشن
است.نسیم بهاری رقصان.مهدی فتحی دکلمه می کند و بعد استاد
می خواند:
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
اشکهاش سر می خورند روی گونه ها...
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
فرمان ماشین نرم می گردد میان دستهایش، از آینه ماشین نگاهش
می کنم، وسیع اندوه نشسته توی چهره اش، سرش به نشانه
افسوس آرام تکان می خورد....
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
گره می خورد غمین نگاهش با اویی که نشسته کنارش؛ همسرش.
داغدار دردهای مشترک... بغض می کند، می خوراندش انگار و ادامه
می دهد: چه شبها، چه شبها که با هم نشستیم و گوش کردیم و
خواندیم و اشک ارمغان لحظه های حسرت زده مان شد....
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
صدای بوق ماشینی می پیچد توی خیابان، زندگی توی رگهای شهر
جاری است و روزمرگی دیوانه وار تازان....ابرها آسمان را می پیمایند،
خورشید ارغوان افق را بدرودگویان است،دقیقه ها سخت نفس
می کشند و تلخ می گذرند، هنگامه اذان است....
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
رسیده ایم به مقصد، باد می وزد، غم می خزد، نسل خسته،
پای بسته، آرمان به یغما نشسته.... چشمهای مهربان هردوشان
هنوز بارانی است....
برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
سال 85 چندان خوب نبود برای من، دلایلش شاید حجم اضطرابهای
بسیاری بود که نشست روی دقیقه هایم ، اینکه کوچیدن آدمهای
نازنینی را شاهد بودم، انتظارهایم حاصلی نداشت و ناملایمات و
اتفاقات ناگهانی شدند بخشی از اکنون زندگیم...با این همه هزارباره
سپاس حضرت خالق را که می توانست بدتر از اینها هم برایم ممکن
شود....86 نمی دانم چگونه است، سبز است؟ آبی است؟ قرمز
است یا خاکستری؟! خبرهای آشوب که در همین لحظه های
آغازینش کم نبوده، اما خوب امسال بهار در بهار است و می خواهم
تصور کنم سال خوبی است، خوب خوب...می خواهم خیالهایم را
رنگی تر بدانم و سهم مهربانی لحظه هایم را بیشتر...بهار را آنقدرها
دوست دارم که نمی خواهم تلخی را بنشانم روی سبزاسبز حضورش.
زمستان را دوست دارم به خاطر اسفند و اسفند را به خاطر بهار...
شمیم سکرآوری که می پیچد میان سلولهای هوا آنقدر مستانه و
نشاط آور است که از هراس بی خودانه برهاندم. عاشق بغض های
مکرر آسمانم که می شکند و چشمهاش که بعد تا خدا می خندند...
چقدر این روزها درختها ستودنی اند، درختهای پیچیده به روشن
سبز، بنفشه هایی که کاشته اند توی چشمهای باغچه، غزلخوانی
گنجشکهای رها و نسیم که همه جا رقصان است...کاش بهار نفس
بکشد تا عمیق دل، غباری ننشیند روی روشنای نوروزی... مهر
بخوانیم آیه آیه، عشق بنوشیم جرعه جرعه، همخانه طرب شویم،
هم آوای ماهور، همنشین نور...