چشم در چشم آتش روی نبض آخرین سه شنبه، زردی من از تو
سرخی تو از من...
یاد یاران، شور آیین باستان، زردی من از تو سرخی تو از من...
مرور می کنم تلخی های بی خبرْ پیچیدهْ به نیلپرهای آرام
لحظه هایم را، می سپارمشان به آتش، زردی من از تو سرخی
تو از من...
پویش آوای بکر زمانه، جوشش روشنای دقیقه های سبزآبی ،
زردی من از تو سرخی تو از من...
می پرم به نیت آزادی، آزادگی، سلامتی و دلدادگی، زردی من از
تو سرخی تو از من..
سپاسْ خالق آتش، سپاسْ خالق نور، زردی من از تو سرخی تو
از من...
سپهر و ماه و ستاره، درخت و مهر و پرنده، بهار و شعر تپنده، زردی
من از تو سرخی تو از من...
سرخْ در سرخْ جنون جان و سبزْ در سبزْ شمیم خیال و سیاه باد
روزگار بدخواهان زمین و زمان، زردی من از تو سرخی تو از من....
گریز آخرین فریاد
و خیز چکمه های مخوف.
دستبندی سنگین
بر کلماتی که گم شدند،
و در حبس حنجره های ابدی
با یک درجه تخفیف
اعدام.
سکوت آزاد شد.
کلمات،
معترض به مرگ
جان سپردند،
و اشک
حرف آخر را زد...
*
هر شب
اخبار شامگاهی انسان
انسان است.
سید ضیاء الدین شفیعی
جایی بودم و تنها خدا می داند که در چه حالی که اس ام اس بابا
شد آتشی برای خاکستر دردواره ها! که تاب آوردن غم رقصان میان
کلمات سخت بود و درکش سخت تر! رسول ملاقلی پور برای من
بیش از یک فیلمساز بود، خلوص و صداقتی که داشت برایم قابل
تامل بود و اینکه به رغم حرکت شانه به شانه با بعضی ها در
روزگاری نه چندان دور، جسارت و مردانگی اش آنقدرها بود که حالا
خود را مقابل آنها ببیند!چقدر این روزها مرگ آسان نفس می کشد
میانمان و چه بی خبر داسش را می نشاند به روی گندم عمر....
رفتنش تلخ بود و هست که نیمه اسفندم را مکدر کرد و دقیقه هایم
را غم زده... که کوچ ملاقلی پور نقطه چینی شد بر سطر دیگری از
هنر و ناتمام ماند دفتر تصویرگر دغدغه های جنگ و جامعه...
ملاقلی پوری که می خواست با هیوایش عشق را تعبیر دیگری
باشد در این مزرعه پدری و فریادی باشد در زمانه ای که قارچ های
سمی اش دیوانه وار در حال تکثیرند... دریغ هزارباره که فصل رفتنش
در ناگهانی ترین لحظه ها رسید و مجال بیشترش نداد تا بودنش،
جنون عاشقانه بودنش بر نبود خیلی چیزها صحه بگذارد در این
شهرآشوب و دریچه ای باشد برای جماعتی که سهم نادانسته ــ
هایشان باید روز به روز بیشتر شود!

تصویر خانم مسنی که مشغول نشان دادن نحوه وضو گرفتنش برای
آن خانمی که گویا از مدرسان حوزه علمیه و صاحب صلاحیتش یافته
بود برای تایید درستی وضو، و عکس العمل آن مدرس نسبتا محترم
هنوز مقابل چشمانم است! بی هیچ درنگی رو به خانم مسن
مفلوک کرد و گفت: مادرجان، اگر شیوه وضو گرفتنتان تا به حال، همین
بوده متاسفانه تمام نمازهایی که خوانده اید باطل است! و بعد اقدام
به نمایش درست وضو گرفتن نمود و ادامه داد: شما باید برای
شستشوی دستها، آب وضو را قدری بالاتر از آرنج بریزید، این طور
که شما وضو گرفتید تا به حال، آرنجتان هنگام وضو هیچگاه مرطوب
نشده و بنابراین باطل بوده تمام وضوهایتان! انگار دنیا را روی سر آن
خانم خراب کرده باشند، با همان حالت مدام می پرسید پس چه کار
کنم! یعنی تمام نمازهایم باطل بوده؟ تمام آنها؟ آن خانم مدرس هم
سری تکان می داد و می گفت می توانید استغفار کنید و از این به
بعد صحیح انجام دهید و یکی یکی قضای نمازها را به جا آورید! یخ
کردم انگار...ترسیدم، ترسیدم نکند اتفاقی برای آن خانم مسن بیافتد
یکباره...متاسفانه شرایط مناسبی نداشتم که بروم پیش همان خانم
مدرس و بگویم شما که اینهمه مدعی دینداری هستید همان روایت
وضو گرفتن امام حسن و امام حسین را هم به یاد می آوردید کافی
بود تا مهر بطلانی نزنید بر تمام عبادتهای آن بانوی بینوا. بانویی که
در میان جمعیت گم شد و مجالی نماند تا...دلم پیش اضطراب او
مانده هنوز، کاش کسی پیدا شود که با زبان خودش بگوید برایش که
تمام نمازهایی را که با همان وضوی به ظاهر اشتباه خوانده ای،
درست است. سهوا بوده اشتباهت و می توانی از این به بعد
اصلاحش کنی... نمی دانم چطور می توان در جایگاه خدا نشست
و در مورد نیایش های یک نفر تصمیم گرفت و به واسطه اشباهی
در شیوه وضو، یا تلفظ لغات و....به چشم بر هم زدنی، باطل
خواندشان! چقدر آسان شده ویران کردن ایمان این و آن... باید هزار
باره گریست برای آیینی که تمام حقیقتش را خلاصه می کنند در
دغدغه هایی چنین! صدای فرو ریختن مرز اخلاق را نمی شوند، اما
در بیان مخارج حروف حساسند و به خوبی شنوای آن! که رنجاندن
آدمها آنقدر برایشان مهم نیست که میزان مدی که در " والضالین "
باید به کار برد، که تلفظ " صمد " که اگر درست ادا نشود معنی
بی نیاز نمی هد و آن وقت است که .....من اقدامات آنچنانی دبیر
دینی مان را هیچگاه فراموش نمی کنم که چطور رضایتمندانه، شیوه
نماز خواندن بچه ها را چون پایشان کمی هنگام رکوع لغزیده بود،
اشتباه می دانست و می گفت باطل است! و خدا می داند چند نفر
از آن بچه ها به واسطه همان کج اندیشی ها دچار تردید شدند و
خطا در مسیر... یادم نمی رود وسواس ویرانگری را که آن خانم
ساده دل به واسطه تذکرات دیوانه وار همسایه به ظاهر متشرعش
در مورد نجاست و پاکی به شدت گرفتارش شد...شکی نیست که
فرم و شکل هر چیزی حائز اهمیت است، همانطور که اصل و
محتوا....اما عظمتی که جوهر و عمق هر مسئله ای دارد کجا و ماندن
در جهان کوچک این امورات کجا ، زیربنای هر چیزی باید درست باشد
و بعد در اندیشه روبنای آن بود، کاش محتوا قربانی شکل نمی شد
که این بیراهه ها روزبه روز فزون تر شوند و حیرانی ها به دنبالشان
بیشتر و مسیر تاریکتر...
می دانی آذین این جور موقع ها پرپر زدن تمام آن حرف ها که باید
بگویمشان را در دلم می بینم اما انگار نمی توانم از دهانم پروازشان
دهم.شاید دلم می خواهد آنها دریافتشان از من، از کلمات من
بیشتر از اینها باشد، گیراتر از این.که نگفته بدانند همه چیز در آرامش
یک جمله نمی گنجد....شاید هم بیشتر هراسی پنهانی است.
هراس از عکس العمل همانها که طرف مقابلند.که برداشتهای
بیخودانه نکنند و تصویرهای نادرست نسازنند.که ربطش ندهند به
یک چیزی یا چیزهایی درگذشته و بخواهند علت حرف مرا با آن
اتفاقات قبلی تطبیق دهند و سو ء برداشت کنند و نفهمند آنچه را که
باید بفهمند....این ترس نمی گذارد آنها جهان پشت واژه های مرا
ببینند، واژه هایی که انگار خودشان نیستند و به جای واژه های
دیگری حلول کرده اند و بار دیگری را به دوش می کشند! چقدر دنیا
کوچک می شود وقتی دوباره سهم نگفته هایت بیشتر و بیشتر
شود...کاش گاه گاهی از حرفهایمان رمزگشایی می شد....
بعد نوشت:
آذین جانم! تمام آنها که در ادامه نگاشتی درست اما گاهی همانهایی
که باید بی هیچ حجابی گفته شوند و به زبان آوردنشان سخت است و
نفس گیر، در آن طفره رفتنها، غیر مستقیم گفتنها و فهماندنها حضور
دارند و نفس می کشند، انگار منتظرند کسی از اینکه عریان نیستند
خوشحالتر شود و اشتیاقش برای پیدا کردنشان بیشتر...چه در
برخورد با یک استاد و راهنما باشد چه صحبت با یک دوست، یک
همکار! نمی دانم علتش چیست... شاید اشتباه از آن ماست، اما
واقعا کسی سیگنالهایی که میان همان به ظاهر ناگفته ها چشمک
می زنند را نمی بیند، صدای اشارتها را کسی نمی شنود؟!
ماجرای کارگردانی جناب ده نمکی و اخراجی هایی که سیمرغ نشان
نشد، این چند روزه به کرات از تریبونهای مختلف و با ادبیات و نگاههای
متفاوتی بیان شده و چندان مجال بحث باقی نمی گذارد.آنچه بیش از
خط فکری آقای ده نمکی که چه بوده و چه شده و چه خواهد شد و
اینکه گریزشان به هنر هفتم از چه روی بوده و در آینده چه جهت
گیریهایی خواهند داشت برای من تعجب برانگیز است حضور محمدرضا
شریفی نیا در این مجموعه است.شریفی نیا را پیش از حضورش
در مجموعه های تلویزیونی و سینمایی به واسطه فعالیتهای
فرهنگی اش در روزهای قبل از انقلاب می شناسم. با کتابهای که به
اهتمام او منتشر شده، عکسها و تصویرگری هایش، متونی که به
همراه پرویز خرسند قبل از سخنرانی های دکتر شریعتی در حسینیه
ارشاد قرائت کرده..... به جز چند کاراکتری که توانست نسبتا به
خوبی از عهده آنها بربیاید، در سایر نقشهایی که چند سال اخیر
بازی کرده به شدت در آنها کلیشه شده ،حضور چندین و چندباره
در غالب آدمهای دمدمی مزاج و سوء استفاده کننده، آدمهای به
ظاهر متدینی که هزار و یک شیوه برای منفعت بردنهای آنچنانی از
خلق الله به کار می گیرند.... به شخصه با سابقه ای که از او در ذهن
داشتم، آنچه را که از او انتظار می رفت را در بازیهایش نیافتم، اما
حضورش دراخراجی های مسعود ده نمکی، بیش از پیش برایم
عجیب آمد و هضمش به مراتب مشکلتر، اگرچه این روزها مشاهده
رفتارهای عجیب و غیرقابل تصور از این و آن آشنا و غیرآشنا مقادیر
بسیاری عادی شده و لابد چندان غریب نیست که ببینیم شریفی نیا
هم، ظاهرا چون ده نمکی اما در جهتی دیگر در حال دگردیسی و
تحول است!