تبليغاتX
مانا مهر

::

 

صبح،

عاشقانه های گنجشکها

عطر نان تازه و

خنده های تو...

زندگی است

که میان شرینی چای می رقصد!

دی ۸۵

 


پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 در ساعت 22:43 | مرضیه |

:: کودک و سرباز

 

هنوز حوزه هنری مورد مهرورزی قرار نگرفته بود و رضا میرکریمی هم

آنقدرها شناخته نشده بود که کودک و سرباز را در سال ۷۸ در تالار

اندیشه دیدم. کودک و سرباز ماجرای سربازی است در یک پاسگاه

دورافتاده، که در آخرین روز سال،‌ به او ماموریت داده می‌شود تا کودک

متهمی را به کانون اصلاح و تربیت تهران تحویل دهد. اما آقای سرباز

در پی مرخصی نوروزی است تا روانه خانه شان که در یکی از

روستاهای شمال است شود....کل فیلم ماجرای جناب سرباز است

و کودک همراهش با مسائلی که درگیر آن می شوند! اگر فرصتش را

دارید ، بروید ببینید کودک و سرباز جناب میرکریمی رو که قبل از

زیر نور ماه، حدود ۷ سال پیش ساخته شده و فیلم بسیار صمیمی،

ساده، روان و خوش ساختی است....من که همان موقع هم که

دیدمش از فضاهای بکر و روابط عاطفی و نوع نگاهی که در فیلم

جاری است، بسی محظوظ شدم!

 


جمعه بیست و دوم دی 1385 در ساعت 2:36 | مرضیه |

::

 

گوش تا گوش

 

چشم و چشم و چشم

 

و زبانها که میزبان پرسشی یگانه اند

 

اضطراب و انتظار

 

لحظه های بی قرار

 

و نگاه هایی که زیر بارش آفتاب

 

و حضور حضرت آب

 

در ملکوت خم

 

خیره مانده!

 

لب می گشاید و

 

سکوت می شکفد و

 

کلمات به معراج می روند...

 

باد می وزد

 

شمیمی می پیچد و

 

زمینی که قد می کشد

 

تا سماع سپهر

 

و

 

دستی که بلند می شود

 

تا رسالت بشر.

 

سوری و نوری و شوری

 

و تاریخی که وارث آیین خاتم می شود.

 

مرضیه / 17 دی 1385

 

 


دوشنبه هجدهم دی 1385 در ساعت 15:41 | مرضیه |

:: ای دل مجنون و از مجنون بتر...

 

یک پروژه وقت گیر، مقادیری درگیرم کرد و موجب شد حین انجامش

حدود 8-7 ساعتی نسبتا به طور مداوم لحظه هایم گره بخورد با

آوای شجریانی....زمستان است، درخیال، فریاد، یاد ایام، قاصدک،

دود عود، مرکب خوانی،دل مجنون، آهنگ وفا، بوی باران و کنسرت

پارسال حضرت استاد را که در این آشفته بازار سی دی ها، به لطف

برادر گرامی یافتمش و بسی دوستش دارم...انگار گاهی لازم است

مدام گوش کنی و گوش کنی، که یک چیزهایی چنگ بزنند عمیق

دلت را، دیوانه ات کنند، دلتنگ ات کنند و هوایی ات...آنقدر بچرخند

و برقصند که....تا یک چیزهایی آرام حلول کنند روی دقیقه هایی که

انگار باید متبرک می شوند به همان چیزها....

پ.ن: این را نقل می کنم بی هیچ قضاوتی!

 

علیرضا افتخاری در برنامه عبور شیشه ای:

 

می خواستم در زمینه پاپ تجرباتی داشته باشم و خودم را در عرصه

 

موسیقی پاپ هم، امتحان کنم. در اصل هدفم این بود که بگویم و به

 

بقیه اثبات کنم که خواننده سنتی هم می تواند پاپ بخواند!!!

 

بعد هم ادامه دادند: چرا یک خواننده مثلا باید در طول سال فقط یک

 

کاست منتشر کند؟! چرا مخاطب در طول یک سال فقط باید یک

 

کاست را گوش بدهد؟! من (علیرضا افتخاری) جای کسی را در این

 

عرصه تنگ نکردم، بقیه هم اگر می توانند بیایند و تعداد کار بیشتری

 

منتشر کنند، تعدد کار من اتفاقا باعث می شود نوازنده ها، شاعرها،

 

آهنگسازها هم بیکار نمانند و بتوانند در این زمینه فعالیت کنند!!!

 


یکشنبه هفدهم دی 1385 در ساعت 2:49 | مرضیه |

:: و آن سحرگاه نامبارک دی ماهی....

 

برای "روز بم چگونه بوده؟روز بم چگونه باید؟ "

 

جمعه 5 دی ماه 1382 در میان مراسم اولین سالگرد ازدواج دوستی

 

بودم که خبر را شنیدم.نخستین خبر را و هنوز حجم اندوه آنقدرها رخ

 

ننمایانده بود...دلم لرزید اما گمان نمی کردم وسعتش آنی باشد که

 

در خبر 21 دیدم و یکباره یخ کردم...انگار که زمان ایستاده باشد.

 

نمی خواستم باور کنم خشم ناگهانی زمین را در سحرگاه دی ماهی.

 

یک لحظه یاد ویرانه های رودبار افتادم و مصیبتی که خرداد تلخی را

 

برایمان ارمغان آورد...اشکهایم سر می خورد و حزن می خزید توی

 

دلم ، انگار با ضجه های مادری که تمام دلخوشی های زیستنش زیر

 

خاک مانده بودند یکی می شد،با نگاه وحشت زده کودک 5 ساله ای

 

که انگار آشوب دقیقه هایش را خواب می بیند و پدری که 5 فرزند

 

دانشجویش را تا ابد خاموش می دید....گاهی انگار دلمان کوچکتر از

 

 آنی  است که تاب بیاورد جهان نامبارک غم را و غمنامه ها انگار

 

خودت هستی که روی نامرادی روزگار چرخ می خورد. بم، ویرانه های

 

بم! وسیع غمینی شد برای ویرانی دلهای ایرانی که هنوز قصه

 

غصه های آن روزها لحظه هایمان را مکدر می کند و یادمان می آورد

 

که مرز فروریختن ها چه نزدیک است و لحظه های همدردی ها و یکی

 

شدنهامان نزدیکتر...حالا 3 سالی می شود که از تاریخ ویرانگی ها

 

گذشته گرچه تلخی اش هنوز میان جانمان نفس می کشد... آرزوی

 

محالی نیست اگر بخواهیم که بم، از یادها نرود و بشود همان بمی

 

که بود و شاید بهتر از پیشش، که مردمانش گرد ناامیدی ننشیند

 

روی دلهاشان که بم دیگر بم نخواهد شد، که ارگ بم، شکوه خشت

 

و خاطره، دوباره به مردمان این سرزمین لبخند بزند و یاد نازنین

 

بسطامی در قتوت نخل های بم تا هماره ها زنده بماند و شمیم

 

مبارک آواز او،بسطامی های دیگر را بپرورد، که گل پونه های دشت

 

امید میزبان فرداهای مهربان تر و بهین تری باشند...

 

 


چهارشنبه ششم دی 1385 در ساعت 0:15 | مرضیه |

:: یلدای وبلاگستانی!

 

به میمنت و مبارکی شب یلدا هم آمد و جماعت آریایی انار و هندوانه

و ازگیل و خرمالو و آجیلشان را تناول فرمودند و از سر ارادت به آستان

لسان الغیب هم که شده لابد تفالی زدند به دیوان خواجه و ما گمان

می کنیم در این روزهای سرکش مدرن، یادی هم از قدیم ندیما کردند

و در کنار شوفاژ و شومینه به یاد خاطرات کنار کرسی و روح معنوی

آیین شب چله هم بوده اند ان شاءا...!من به شخصه به جز بجا آوردن

این رسم باستانی در کنار اعضای محترم خانواده، دوست دارم تو این

شب مدام آهنگهای قدیمی تهران را هم گوش بدم و مثلا به همراه

جمع با بدیع زاده یکی یک پول خروس بخونم!امسال هم که شکرخدا

تهران شب یلدا را در حالی که مبتلا به وارونگی هوا و مه گرفتگی

شده بود سپری کرد که خوب شیوه بدیعی است در نوع خودش! اما

مهم اینه که بالاخره پادشاه فصلها بار و بندیلش را جمع کرد و رفت تا

فرشته ها بدوند و ستاره ها رو بچینند که خورشید نازنین دی ماهی

طلوع فرمایند و امیدواریم با تشریف فرماییشان سیاهی ها دربدر

شده و نور و نور و نور باشد که کرور کرور ارمغان سویدای دل ها

می شود....

خوب از اتاق فرمان وبلاگستان به من اطلاع داده شده که ظاهرا از

جانب سرکار خانم ابر آبی و جناب آقای راه من  ، بنده هم به

بازی یلدا فراخوانده شدم:

۱- من دیوانه وار عاشق کمانچه هستم آنهم از نوع نواختن کیهان

کلهری اش در میان امروزی ها و استاد بهاری در میان دیروزی ها.اما

صد افسوس که تا همین لحظه بخت با من یار نشده که به مراد دل

خویش رسم و بنوازمش! لذا از همینجا از همه اهالی محترم جهان

مجاز التماس دعای ویژه دارم...

۲-مقادیری خیال پردازم! که همین عادت کذا مرا تا کجاها که

نکشانده...مثلا واقعا دلم می خواهد گاهی تاریخ به عقب برگردد و یا

شرایطی به وجود بیاید که من قادر باشم با ادمهایی که افکار و

دیدگاه ها و شخصیتشان را دوست دارم دیداری کنم و گفتگویی

مثل عالیجنابان فردوسی،حافظ، سهروردی، ملاصدرا، شیخ بهایی،

ابوسعید ابوالخیر، لورکا، داستایوسکی، راسل،ماکس پلانک،

شریعتی و...

۳-به شدت همیشه دلم می خواسته از احساسات صادقانه آدمها

سر در آوردم و متقابلا در بروز درست احساسات و آنچه دلم

می خواسته بگویم، به خوبی توانا باشم که خوب تاکنون به درستی

محقق نشده!

۴-متاسفانه یا خوشبختانه حس چشایی و بویایی قوی دارم و باز

متاسفانه یا خوشبختانه طرز لباس پوشیدن و اجرای آداب و رفتارهای

صحیح اجتماعی و نوع تکلم برایم مهم هستند، این به این معنا

نیست که خدای نکرده بگویم من چنان هستم و چنین و یا اینکه

بخواهم مرزبندی های بی خودانه کنم، اما خوب می شود گفت واقعا

عمل به موارد فوق را بسیار بسیار دوست می دارم!

۵- به گمانم در زمینه بحث های سیاسی، اجتماعی با پدر گرامی

صاحب رکورد هستم که بعضی مواقع همین بحث ها برایم دردسرساز

هم شده اند :)

۶-هیچ چیز به اندازه دروغ،آدمهای بداخلاق، خساست، تصورات

اشتباه نسبت به افرادی که گمان می کردم به خوبی،صمیمیت،

بزرگ منشی، گرمی و افتادگی ای هستند که در نوشته ها و آثار و

عقایدشان متظاهر شده اما در برخورد و در عمل با آنها عکس آن

یکباره پدیدار شده!، کلمات نیشدار و امورات رندانه،آدمهای دمدمی

مزاج که یکبار به شدت تحویلت می گیرند و یکبار اصلا نگاهت هم

نمی کنند آشفته ام نمی کند! و هیچ چیز به اندازه حضور در

جمعهایی که زمینه های فکری، اخلاقی، احساسی مشترکی با آنها

دارم،عشق خالصانه آدمها،برخورد با آدمهایی که دین را به خوبی

فهمیده اند و به عقاید همه انسانها احترام می گزارند،گل، عطر،

شیرینی،کتاب،موسیقی سنتی،تئاتر خوشحالم نمی کند.

و حالا دوستان پیشنهادی من( که البته اگر بخواهم اسم همه آنهایی

 را که دوست دارم نامشان را بیاورم، در آن صورت سبک بازی به

هم خواهد خورد) بنابراین برای شرکت در این حرکت جمعی

وبلاگستانی که سعی شده از تکرار نامهای قبلی هم خودداری

شود این افراد را برمی گزینم:

مسعود برجیان، معصومه ناصری ، مینای هزاردستان چمن ،

محمودرضا، بهمن دارالشفایی، محمدرضای بوی خاک،

یاسر خط قرمز ،خانوم حنا و محسن مومنی

دوست هم می داشتم نوش آفرین هم می نوشت که نزدیک یک

سالی می شود چیزی ننوشته، و نیز حمیدرضای رازیگر  که هر

ماهی دو ماهی منت گذارده، یک پست می نگارد از برای خدا....

پ.ن۱:می دانم مقادیری جرزنی کردم! اما خوب حالا همین یکبار!

دوست داشتم از بعضی ها یادی کنم دیگر...البته که می دانم شما

خیلی بزرگوارید:)

پ.ن۲:اینجانب الان به شدت دلش می خواهد یک نفر به یک دسته

گل نرگس مهمانش می کرد به علاوه یک کنسرت بسیار شورآفرین و

طرب انگیز شجریانی...

 


جمعه یکم دی 1385 در ساعت 22:8 | مرضیه |