تبليغاتX
مانا مهر

:: دل من یک روز به دریا زد و رفت...

 

خزان عمر ناصر عبداللهی هم با روزهای پایانی خزان زمانه یکی

شد و او هم کوچید تا برگ دیگری باشد بر دفتر یادهای این سرزمین...

انگار خود تعبیری شده برای این ترانه اش:

دل من یک روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرار و بر کشید

آستین همت و بالا زد و رفت

یک دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته هارو پاره کرد

نامه فرداهارو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودند

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارها زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودش هم قفلی تو قفلها زد و رفت

 


پنجشنبه سی ام آذر 1385 در ساعت 1:45 | مرضیه |

::

 

حالا ساعاتی گذشته که از پای صندوق های رای که این دوره در

هیئت جدیدی هم ظاهر شده بودند، آمده ام.14 نفر از لیست ائتلافی

اصلاح طلبان را نوشتم روی برگه کذا به جز الهه راستگو و به جایش

رسول خادم را برگزیدم! سرکار خانم جلودارزاده و جناب رنجبر را هم

نگاشتم از برای خدا تاخدای نکرده پای امثال بادامچیان و غفوری فردها

باز نشود به حوالی های پارلمان هفتم! و ایضا اسامی چند نفری

مثل توسلی و رفسنجانی و روحانی را با حس ناخوبی نوشتم فقط

من باب دفع فتنه های احتمالی پیش رو! چندان احساس خاصی هم

ندارم حالا که رای داده ام جز اینکه انگشت سبابه دست راستم آبی

شده و می خواهم کمی خوشبین باشم که شاید بشود چند نفری

از همین ائتلاف را در میان کرسی های شورای شهر حاضر دید و

نمی خواهم به لحظه ای فکر کنم که تعبیرش بشود چشم بندی بود

یکسر کار این صندوق ها....! اینبار یعنی این دوره از انتخابات چندان

حوصله نداشتم تا با آنها که تصمیمشان باز عدم شرکت بود بحثی

کنم که سرها به شدت سر در گریبان است، تنها اکتفا کردم به اینکه

با بعضی ها که مقادیری دو به شک بودند کمی وارد گفتمان شوم!

واقعیتش این است که جامعه ما دچار مشکلاتی شده فراتر از این

حرفها که دیگر با این گفتگوهای کوتاه مدت انتخاباتی هم مرتفع

نمی شود.یعنی اینکه عادت کرده ایم به اینکه همیشه دیگران را

متهم کنیم، آرمانگرا باشیم و خیلی مواقع ناراضی و این چندان به

سیستم موجود فعلی ارتباطی ندارد کلا ذات ایرانیمان با این چیزها

گره خورده! خیلی مواقع زود خسته می شویم از یک شرایط ومدام

می خواهیم شرایط تازه را تجربه گر شویم! از این ایران استبدادزده

انتظارات تحولات آنچنانی داریم در کوتاهترین زمان و با کمترین

هزینه! مثل انقلاب 57 که نسل پدران و مادرانمان خیال می کردند

با اقداماتشان آن نفحه خوشی که سالها جویای آن بودند یکباره

در حال دمیدن به کالبد خسته ایران است و از بهمن 57 به بعد است

که کل ایران در حال حرکت به سمت آن آرمانهای پاک بشری خواهد

بود، آنهم به واسطه انقلابی که جز نادرترین انقلابهای دوران خود

بود و با شرایط انقلاب فرانسه و الجزیره بسی متفاوت، حالا که

می پرسی از همان نسل درباره آن روزها و تصوراتشان بی هیچ

مکثی می گویند دریغ ! یک ماه از بهمن کذا نگذشته بود که ورق

برگشت و خود غلط بود آنچه می پنداشتیم! حالا حکایت ماست

در این روزگار، خرداد 76 آیا واقعا خاتمی از دل یک انتخاب عقلانی و

یک جریانی که ساختارهای مدنی قوی دارد بیرون آمد که انتظارات

بسیاری در دل ما جوانه زد؟! آیا آن دیکتاتوری پنهان با آمدن او و

جریان فکری او به همین سرعت باید از میان می رفت؟! اندیشه های

 اصلاح گرایانه خیلی از ما در مقام عمل اغلب همانی نمی شود

که ما می پنداریم، باور کنیم یا نه بعضی چیزها ریشه دار از این

حرفهاست و به این زودی ها نمی توان حضور عینی آن را در تمام

ابعاد شاهد باشیم.همه ما در همین اتمسفر در حال رشد کردنیم،

فرهنگ سازی برای متن این جامعه فرسایشی تر از چیزی است

که ما فکر می کنیم، همین ماجرای دانشگاه پلی تکنیک که این

روزها آماج سرکوب خیلی ها شده مگر چیزی خارج از فضای این

جامعه است، مگر این دانشجوها، رفتارشان انعکاس شرایط آشفته

این روزهای ما نیست؟! من مدافع تمام اتفاقات دوران خاتمی

نیستم که به شدت نسبت به بعضی هایش اعتراض دارم اما این

دلیل نمی شود که کل عملکرد و فضای 8 ساله را نادیده بگیرم و

از یک چشم ببینم دقیقه های آن روزها و لحظه های این روزهایم

را...به هر روی آن مجموعه هم جدای از ناهنجاریهای کلی جامعه

نبوده و طبعا خیلی از مشکلاتش به جهت فرآیندهای پیچیده

تاریخی است که با ما عجین شده و به همین زودیها هم کن فیکون

نخواهد شد.با در نظر گرفتن چنین شرایطی نمی دانم چرا طرز

تلقی خیلی ها هنوز چندان واقع گرایانه نیست؟! واقعا این که پس

از حدود یکسال و خورده ای مدام روزنه های امید تنگتر می شود

و فشارها افزونتر، وعده های این و آن پوچ ترو اعمال نظرهای

آنچنانی عریانتر می شود و فرهنگ مهجورتر واقعا تفاوت چندانی

نمی کند؟! اینکه اقتصاد کشور بحرانی ترین روزهای خود را تجربه

می کنند و مردم زیر بار گرانی دارند استخوان می ترکانند و حضرات

با آمار و ارقام اوهامی شان این را مدام تکذیب می کنند مهم

نیست؟! اینکه وضعیت نشر کتاب به شدت دچار مهرورزی شده و

مثلا کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " زویا پیرزاد که راوی

یک زندگی عادی است بعد از 23 بار تجدید چاپ حالا از حق انتشار

دوباره باز می ماند افسوس ندارد و خیلی تفاوتی نکرده با قبل؟!

اینکه دانشجو از فکر کردن هم دریغ می شود، ستاره دار می شود،

با شرایط قبل یکیست؟! واقعا تا کی باید بهای تصمیم گیریهای

نادرست در بزنگاه های تاریخی را بپردازیم....

 


شنبه بیست و پنجم آذر 1385 در ساعت 1:47 | مرضیه |

:: شور انتخاباتی!

 

3 4 روزی بیشتر باقی نمانده تا به قول صداو سیمایی ها آزمون حضور

ملت ایران در پای صندوق های رای! اگر چه اینبار در یک روز دو آزمون

برگزار می شود و خدا کند که نتایج دو آزمون شبیه هم نباشد! در باب

این مسئله خیلی حرفها گفته شده و خیلی حرفها هم هنوز مانده

پشت حنجره ها که خدا می داند کی فریاد خواهند شد! بسی واضح

و مبرهن است که انتخابات خبرگان جای مانور چندانی ندارد اما به

شخصه با در نظر گرفتن اینکه اینجا ایران است و چه سیستمی دارد

و چه و چه رای دادن را ترجیح می دهم تا رای ندادن، گر چه اینبار از

بین بدتر و خیلی بدتر بخواهم انتخاب کنم و با اکراه کامل مرتکب این

عمل شوم!انتخابات شوراها وضعیتش با انتخابات خبرگان کمی

متفاوت است اگرچه باز هم ایده آل من نیست اما خوب فعلا در

شرایط کنونی باید به جمیع جهات فکر کرد و منطقی تر عمل کرد و به

مسائل کلان اندیشید و نتیجتا اینکه اسامی نامزدهای ائتلافی را

روی همان یک برگه ای که ظاهرا تمام سهم من از دموکراسی این

روزهای کشورم است بنگارم! نکته دیگر اینکه اگر چه اینبار در یک

روز دو انتخابات برگزار می شود و چگالی انتخباتاتی اش نسبت به

سایر دوره ها افزون شده اما انفعال و بی تفاوتی پنهان جماعت که

به دلایل عدیده حلول کرده خیلی بیشتر به چشم می خورد.یعنی

علیرغم اینکه معمولا هنگامه های نزدیک انتخابات، فضای جامعه

سیاسی تر می شود و مباحث حول این مسائل دور می زند اینبار

وجود چنین رویکردی کمتر به چشم می خورد! اما خوب در میان

همین اتمسفر بی انگیزگی ها، بعضی ها هنوز آنقدرها انگیزه دارند

و اعتماد به نفس که طی اقدامی انقلابی مرزهای پلی تکنیکی را

درنوردند و بروند در میانه گود و آنوقت در میانه آتش خشم خیلی ها

به اینکه حاضرند رجایی وار بسوزند افتخار کنند....

 


چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 در ساعت 0:29 | مرضیه |

:: تا چشم به هم بزاری...

 

آنقدر بی تفاوتی ها در متن جامعه رخنه کرده و آنقدر جماعت به حفظ

بقای خویش می اندیشند که دیگر فرصتی باقی نمی ماند که قدری

هم که شده از بعضی چیزها فاصله بگیریم و یادی کنیم از این و آنی

که دقیقه های عمرشان را وقف چیزهایی کرده اند که همان ها باعث

بالیدن ما بوده و خواهد بود.با شنیدن خبر فوت بابک بیات هم مثل

سایر خبرهایی از این دست چندان آبی از آب تکان نمی خورد.مثل

سایر آدمهای اهل دل و صاحب اندیشه ای که آرام و خموشانه

می کوچند تا رفتنشان گرچه سبز اما گونه های خیلی ها را از خجالت

سرخ کند.چقدر حالا که می گویم اینها را دلم برای آدمهای مانای

روزگارمان که هنوز مانده تا از محضرشان بهره ها ببریم شور می زند،

آدمهایی که خاک وطن عرصه مناسبی نشده برای جولان جهان

جانشان!

حس من به بابک بیات جدا از آهنگ های جاودانه بیشماری که آفرید،

به جهت لحظه های نازنینی است که با خروس زری ،پیرهن پری اش

داشتم ،لحظه هایی آمیخته با شمیم خوش کودکی.هنوز توی گوشم

زنگ می زند :

روباهه دمش درازه

حیله چی و حقه بازه

تا چشم به هم بزاری

می بینی که سر نداری

کله پا شدی تو زندون

نه دل داری نه سنگدون

خدایش رحمت کناد که نتهای موسیقی از همراه عاشق دیگری دریغ

شدند....

 


پنجشنبه نهم آذر 1385 در ساعت 0:39 | مرضیه |

:: عادت یا عبادت!

 

شاید بسیاری از آدمها به یک جور فرمانبرداری کورکورانه عادت

کرده اند و متاسفانه تا حد بسیار زیادی نمی توانند در مقابل آن

طغیان کنند و از آن دست بکشند، این که یک نفر دائم مثل یک

نگهبان خشن مواظب کارها و رفتارشان باشد و جبار باشد و قهار

به نظرشان خیلی بهتر با منطق درست انجام دادن کارهایشان جور

درمی آید.یا عادتها آنقدر گریبانشان را گرفته که اگر بخواهند کمی به

علت اصلی مطیع بودنشان فکر کنند برایشان دردسرساز می شود و

آنوقت است که شاید خدای نکرده وارد هزارتوی اندیشه شوند! و ترس

از اینکه رفتن در این مسیر از راه اصلی منحرف شان کند سبب شود

که به عادت مالوف خویش عمل کنند.یا واهمه از اینکه اگر انجام

ندهند آنوقت چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود گرچه انجام آن

با نوعی نارضایتی پنهان هم همراه باشد! حالا حکایت همان خدای

ظالمی است که خیلی ها ساخته اندش.اگر کمی از جهان فکری

موجودشان فاصله بگیرند و بخواهند چهره دیگر و رحمانی تری از

خدایشان تصور کنند آن وقت خودشان هم باید به زحمت بیفتند و

مقادیری هم که شده از جهان بی تفاوتی ها و پیله هایی که مدتها

ساخته اند به دورشان، فاصله بگیرند و از زاویه دیگری نگاه کنند و

نوع دیگری رفتار و خوب طبعا برایشان ثقیل است و قطعا نیاز به

همان بت شکنی ابراهیمی دارد .راحتترین کار همان ارباب ساختن

از وجود خداست.یک خدای مثلا آن بالا نشسته که البته تا آن جا

نزول یافته که بیش از همه منتظر انتقام از آنهایی است که قوانین

سختگیرانه وضع شده اش را یا اصلا و یا به درستی اجرا نکرده اند.

این گونه خداساختن یا با انتقاد مداوم و مثلا نافرمانی از وجود

خدایی با چنین چهره خشمگینانه! همراه است یا با تعبد آمیخته با

تحجر و نادانی که طبیعتا سهولتش بیشتر است که حتی پرسش

درباره بعضی خط قرمزهای ساختگی برای دارندگان همین نوع

چهارچوب فکری، افتادن به ورطه نابودی است و از همین روی است

که از ابتدا خط بطلانی می کشند به روی چنین انگاره هایی!

مثل وقتی که اگر بخواهی هنگام خواندن قرآن یا کتب آسمانی دیگر

به قول دوستی کمی از رابطه عبد و رب بودن فاصله بگیری و

صمیمانه تر بخوانی شان، باید بیشتر تامل کنی و به ذهن کاهل

خود فرصت بیشتری بدهی که تا بیکرانگی ها جولان بدهد و

چیزهایی دستگیرش شود و محتمل هست که گاها انقلاباتی هم

صورت پذیرد و خوب مشخص است برای آنکه با چنین نگرشی

بیگانه است بسی سخت است طی این مراحل اغلب.بنابراین همان

تکرار کردن امورات از روی جبر و ترس راحتتر است به مراتب تا با

شناخت و معرفت پرداختن به آنها.چون ماهیتاً می شود مثل مشق.

و همیشه پژوهیدنها سخت تر از مشق نوشتنهاست!

مرتبط: بخش دوم مارشال برمن عزیز از امین عنکبوت

 


چهارشنبه یکم آذر 1385 در ساعت 1:2 | مرضیه |