نمی دانم ولی دیگر دیدن فیلمها آن حسی را که باید در من بر نمی
انگیزد.نمی گویم یکسر بدند اما خوب گاهی از میان آنها بعضی
سکانسها را دیگر دوست دارم فقط! نمی دانم حاتمی کیا خودش از
" به نام پدر " راضی بود یا نه.نمی دانم چقدر می خواسته به چیزی
که بگوید نزدیک شود.اما من اصلا از به نام پدر خوشم نیامد.همان
یک سکانسش را که پرستویی روی تپه ای می رود و با خدا گفتگو
می کند را دوست دارم.نه از انسجام بازی ها خوشم آمد نه از
شخصیتهای نصفه و نیمه که خلق شده بودند.اصلا فضای کلی فیلم
را هم دوست نداشتم.به نام پدر ضعیفتر از کارهای چندساله اخیر
حاتمی کیا بود به گمان من.نه اینکه سوژه انتخابی اثر یکی از
مسائل امروز ما نیست، ولی آنقدرها که باید و شاید پرداخت نشده
بود.شاید تکراری بود به نوعی نوع نگاه کارگردانش. تکرار چندباره
یک سری چیزها اغلب از عمق همان چیزها می کاهد.نمی دانم
اما دلم می خواهد دفعه دیگر حاتمی کیا انعکاس دهنده مضامین
دیگری باشد...
" کافه ستاره " هم یک فیلم معمولی بود.تکرار دردهای اجتماعی.
منتها تمایزش با آثاری که در دایره مسائل اجتماعی دور می زنند در
این بود که کارگردان فیلم (سامان مقدم) در عین تکراری بودن سوژه
بسیار متبحرانه اثر را کارگردانی کرده بود. بازیها هم بسیار روان بود.
من اپیزود سومش(ملوک) را دوست دارم.اپیزودی که به قول جناب
خوابگرد بازی رویا تیموریان را بسیار متفاوت از کاراکترهایی که
تابحال بازی کرده بود می بینی.انگار که انتظارش را نداشته باشی
و مقادیری غافلگیر شوی! توانایی بازیگری که تابحال در نقش یک
سری شخصیتهای خاص ظاهر شده و اینبار نقشی کاملا متفاوت
را ایفا کرده تحسین برانگیز است.
اما از "باغ فردوس ساعت پنج عصر "بیشتر از دو فیلم قبلی خوشم
آمد.شاید دلیلش به دلیل علاقه ام باشد به بعضی بازیهای لادن
مستوفی.جسارتش برایم جالب است.رضا کیانیان آرام تر از
نقش های دیگرش بود.من از نوع نگاه سیامک شایقی بدم نیامد.
جرئت بازگویی یک سری مسائل خودش هنر می خواهد. یک
جاهایی مقادیری غلو شده بود و باورش برای مخاطب دشوار.
سکانس پایانی فیلم هم راضی کننده نبود برای من.در کل سینما
این روزها چنگی به دل نمی زند یعنی گمشده ات را نمی یابی در
میان آثار هنر هفتم. اما با این وجود در این آشفته بازار گاهگاهی
رفتنش به نرفتنش می ارزد...
انگار همین دیروز بود.پاییز سه سال پیش، شعرهای بچه ها را یکی
یکی گوش کرد.بیشتر تعریف کرد تا نقد.انتهای جلسه هم با همان
لبخند همیشگی اش بعد از کلی اصرار شعرش را آرام خواند:
مادرم مثل بهار،
گوشه پارچه گل میسازد؛
نخ گلدوزی او کوتاه است.
مادرم میترسد،
غنچهها وا نشوند ...
یادش بخیر...جلسه که تمام شد من ماندم و یکی دو تا از بچه ها و
خانم مهرنوش قربانعلی و آقای منتقد!....و فرصت کوتاهی که دست
داد تا با عمران صلاحی گپی بزنیم... ساده بود و بی آلایش.نه اینکه
حالا که ترکمان کرده بگویم که آنها که دیده بودندش خود می دانند
چگونه بود...عاشق صمیمیت و طنازی پیچیده در لابلای کلامش بودم
و نیز شعرهای بی نظیر طنزش.صلاحی درویش مسلک بود و آرام.که
اصلا دربند خط کشی های رایج و مرزبندیهای آنچنانی نبود.خدایش
رحمت کناد که رفتنش طنز تلخ تاریخمان شد و خزان عمرش با خزان
زمانه یکی.....
تکه تکه شدیم، اما نشکستیم!
سنگاندازان ندانستند که در آینه شکسته،
یک ماه هزار ماه میشود،
یک خورشید هزار خورشید،
یک ستاره هزار ستاره؛
تکه تکه شدیم چون آینه،
فراوان میشویم و فراوان میسازیم روشنایی را ...
" عمران صلاحی "پ.ن:
" شاید باور نکنید" برگرفته از نام کتابی است از عمران صلاحی....
علتش را نفهمیدم اما در تبریز هم مثل زنجان دکه های روزنامه
فروشی به ندرت یافت می شد! یکی دیگر از مواردی که در تبریز به
آن برخورد کردم و مشابهش را در تهران تابحال ندیده ام، این بود که
اعلامیه های فوت افراد از جانب نزدیکان آن فرد به صورت جداگانه
چاپ می شود.مثلا برادر،فرزندان، دوست، باجناق و...هر کدام یک
اعلامیه جدا منتشر می کنند! یکی از شبها، حین گشت و گذار در
شهر به یک مغازه جالبی برخوردیم با نام رادیو صبوحی( در یکی از
تقاطع های خیابان شریعتی ).انواع و اقسام کاست های اساتید
موسیقی سنتی آنجا موجود بود.از آثار جدید گرفته تا قدیم قدیم.در
نتیجه چون تمرکزی چنین در تهران را خیلی کم دیدم آن هم نه به
این شکل، مقادیر بسیار زیادی کاست های گوناگونی که در پی اش
بودم خریداری شد از آثار قدیم استاد شجریان گرفته مثل آذرستون و
میعاد و شب زنده دار،آفتاب نیمه شب و... ، بعضی چاووشها که
نداشتم،مناسبتهایی که استاد خوانده بودند مثلا در سوگ بنان،
مراسم میلاد استاد و....تا آثار قمرالملوک وزیری، استاد ظلی، اقبال
آذر، هنگامه اخوان، خوانساری، استاد قوامی، تاج اصفهانی.آخرین
مکانهایی هم که در تبریز مورد بازدید قرار گرفت مقبره الشعرا بود و
بقعه سیدحمزه که تقریبا کنار مقبره الشعرا است.آرامگاه ثقة السلام
هم در همانجا و در جنوب شرقی بقعه واقع است! مقبره الشعرا محل
آرام گرفتن شاعران و ادیبان بسیاری است از جمله اسدی طوسی،
قطران تبریزی، مجیرالدین بیلقانی، خاقانی شروانی، ظهیرالدین
فاریابی،شاهپور نیشابوری، شمس الدین سجاسی، ذوالفقار
شروانی، خواجه همام تبریزی، مغربی تبریزی، مانی شیرازی، لسانی
شیرازی، شکیبی تبریزی و از معاصران جواد آذر، دکتر محمود پدیده،
محمود ملماسی، سید یوسف نجمی و میرزا طاهر خوشنویس.
متاسفانه به دلیل زلزله های بسیار مقبره بسیاری از شاعرانی که
در مقبره الشعرا مدفون هستند از بین رفته است.و تنها مقبره استاد
شهریار است که به جهت احداث در دوران کنونی در آنجا نمایان
می باشد! استاد شهریار در پایان قطعه شعری که بالای مزارش
نگاشته اند، گفته:
جان جهان جاودان بسته قطار قافله
وز نوسان نبض من زنگ درای کاروان
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
پ.ن:
آنقدر ماجراهای گوناگون این چند وقته پیش آمد که قسمت پایانی
سفرنامه کذا تا به این لحظه به طول انجامید! القصه تبریز را اگر
ندیده اید ببینید که درست است که گفته اند اصفهان نصف جهان
است اگر تبریز نباشد!
دقیقه های مبارک رمضان، از بهترین لحظه هایم است.یک ماهی که
حال و هوایش با روزهای دیگر سال یک جورهایی متمایز است.که
عاشق همین تمایزاتش هستم.مناجاتهای سحر و صدای گوینده ای
که هر چند دقیقه یکبار اعلام می کند که چند دقیقه تا اذان صبح
باقی مانده، آوای ربنایی که می پیچد میان خانه، یا علی و
یاعظیم...، نیایش های ناب در ناب افطار و چشم هایی که ناخواسته
بارانی می شوند، سفره هایی که هنگامه اذان پهن می شود.
نان وپنیر و خرما و سبزی،عطر چای، آش رشته و حلیم...
مهمان هایی که دقیقه های افطارشان با تو شریک می شوند....
صف های طویل نان، یک ساعت مانده تا افطاری که خیابانها از
حضور خلایق موج می زنند و درست هنگام افطار انگار نه انگار که
این همه جمعیت در کوچه و خیابان حضور داشته و حالا پرنده پر
نمی زند میانشان، مراعات بیشتر بعضی چیزها و کارها را کردن،
خلوت کردن و تامل کردنها، صمیمیت پنهان و آشکاری که با ظهورش
قدری هم که شده به بعضی چیزها امیدوار می شوی....یک ماه
نفس کشیدن در مبارک لحظه های کیمیایش، غنیمتی است برای
سرگشتگی هایم....
پ.ن:امسال برادرم کنارمان نیست هنگامه های سحر و افطار.چقدر
دلم برایش تنگ شده....
یکی از شبها سری زدیم به عمارت شاه گلی( ائل گلی) یکی از
زیباترین گردشگاه های تبریز.بسی زیبا بود و مورد استقبال جماعت.
ظاهرا این بنا در عصر آق قویونلوها ساخته شده و ترمیم و رونق آن
به دوره قهرمان میرزا پسر هشتم عباس میرزای قاجار بر می گردد.
یکی دیگر از بناهای شگفت انگیز تبریز مسجد کبود است که در کنار
بوستان خاقانی واقع شده.معماریش بی نظیر است.مسجد کبود
اثری است متعلق به دوره قراقویونلوها که به دستور جهانشاه که
شهر تبریز را پایتخت خود قرار داده بود بنا گردیده و با استناد به کتیبه
برجسته سردر در سال 870 ه.ق به اتمام رسیده است.اهمیت مسجد
کبود بیشتر به سبب کاشیکاری معرق و تلفیق آجر کاشی و اجرای
نقوش پرکار آن است.در بخشی از توضیحاتی که پیرامون مسجد کبود
داده شده آمده که:" ساختمان مسجد کبود به مثابه یادمانی از
پیروزیهای جهانشاه برپا گردیده به طوریکه در این خصوص می توان به
سوره (الفتح) که به صورت کامل و به شکل برجسته زینت بخش
دورتادور بالای شبستان بزرگ می باشد اشاره نمود ".مسجد کبود
دارای دو مناره باریک و بلند در منتهی الیه شرق و غرب ضلع شمالی
است.در پشت در وردی شبستان بزرگ یک بیت شعر فارسی به
خط ثلث نوشته شده که:
کردار بیار و گرد گفتار مگرد
چون کرده شود کار بگوید که، که کرد.
متاسفانه بخشهایی از مسجد به جهت زلزله سال 1193 که بسیار
مهیب هم بوده تخریب شده و در فاصله بین سالهای پس از زلزله تا
شروع مرمت، در ورودی اصلی و قطعات مرمرین و ...به تاراج می رود.
بنای اصلی مسجد دارای صحن وسیعی بوده که در آن مجموعه ای از
ساختمانها از جمله مدرسه، حمام و خانقاه و کتابخانه و...ساخته
شده بوده که متاسفانه آثاری از آنها به جای نمانده. مرمت مسجد
در طی این سالها همچنان ادامه داشته تا شهریور همین امسال (85)
که به جهت اینکه مرمت مسجد، قدمت بنا را تحت الشعاع قرار
می دهد فعلا دستور متوقف شدن آن داده شده است.موزه آذربایجان
تبریز هم بسی زیباست.تاسیس موزه آذربایجان به اردیبهشت 1337
برمی گردد.که شامل اشیاء باستانی نظیر سفالینه های نقش دار
و لعابدار، دست سازهای شیشه ای و فلزی مربوط به دورانهای
مختلف، سکه های مکشوفه از دوران هخامنشی تا دوره قاجار و نیز
مهرهای قدیمی از هزاره سوم قبل از میلاد تا دوره اسلامی است.ارگ
علیشاه در تبریز هم که بسی قدمت دارد و عظیم است. متاسفانه
بخشهایی از آن تخریب شده و در حال بازسازی بود اما یکی از آقایانی
که آن حوالی ها حضور داشت و از تاریخ بناها مطلع بود می گفت که
جناب خلخالی همان اویل انقلاب این بنا را مورد مهرورزی قرار داده و
دستور تخریب آمفی تئاتر و یک سری از بخشها را صادر کرده و آن
بناها کلا ویران شده! گویا آمفی تئاترش با آمفی تئاتر قدیم شهر
یونان دو تا از بزرگترین آمفی تئاترهای قدیمی جهان بوده!....
ادامه دارد.....