شعرا و صحرا شمیم قرنفل
نسیم گل
باد و بوی باران
بانگ طرب، وان دو دانگ عرب
جوش تسنیم و مل
یاد روی یاران
چو ماه جرزه، شیر شرزه
به کوه فاران
شبی آسمان تیره
چیره اندوه روزگاران
شبی خرقه را وصله کرده ز دیبا
شبی تلخ و شیرین
شبی زشت و زیبا
افق تیره آن سوی خیف و منا و
صبا در حرا و حرا در صبا و صبا در حرا و حرا و حرا و حرا
و در تنگ مشعر
جرس یک نفس در نوا و
جرنگ و جرنگ درا و جرنگ و جرنگ درا و درا و درا و درا
شب و ماه و مهتاب و
سیل سحاب و سپند ستاره ستاره ستاره ستاره
و در شط شب
ابرها پاره پاره
جهان بر بلند سمند هزاره
خدا و خدا و خدا در سرا و سرا و سرا و سرا
و شب در سرا مل
هوا مل
صبا مل
سبوی خدا مل
و آن ساقیا ساقیا ساقیا مل
قبا مل
دعا مل
عطا مل
دعای روا مل
عطای خطاپوش مشکل گشا مل
جهان جابجا مل
فرود و فرا مل
وراء، ماوراء مل
حرم تا حرا مل
حرم تا حرا و حرا و حرا و حرا
و از مل زمین پر
هوا پر
پر از در و کندر
و بوی قرنفل
عجب بویی ای گل
و این مطلع ماجرا ماجرا ماجرا ماجرا
کجا کعبه در عمق بطحاء
چو کوه کبودان نماید
چو جویی که در تنگ شط ها
شکوه درودان نماید
بشورد غریوان
به شب حبر دیوان
فکندی چو در شعله بط را
ستوه یهودان نماید
یهودی حجازی
سرودی به تازی
چرا سرنگونی
چرا سرفرازی
هلا نجم احمد
هلا رجم ظلمت
به نجم محمد.......
علی معلم دامغانی
در خون سرخش غلتید
بر زمین پاکش افتاد،
بر زمین خود: بر خاک غرناطه!
فدریکو گارسیا لورکا هرگز یک " شاعر سیاسی " نبود اما نحوه
برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانیا به گونه ئی بود
که وجود او را برای فاشیستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذیر می کرد.
و بی گمان چنین بود که در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا،
در نیمه شب ۱۹ اوت ۱۹۳۶ به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار
شد و در تپه های شمال شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه
زادگاهش به فجیع ترین صورتی تیربارانش کردند بی آنکه هرگز
جسدش به دست آید یا گورش بازشناخته شود.لورکا اکنون جزئی
از خاک اسپانیا است همچنان که آثار او جزئی از فرهنگ پربار
اسپانیایی است:
عقابان کوچک! ( با آنان چنین گفتم )
گور من کجا خواهد بود؟
- در دنباله دامن من! ( چنین گفت خورشید )
- در گلوگاه من! ( چنین گفت ماه )
همچون کوچه ای بی انتها / ترجمه احمد شاملو
دیروز روزی بود که لورکا تا هماره در خاطره ها جاودانه شد. بخش
انتهایی جزئیات آخرین شب زندگی لورکا که خوزه لوئیس دبیایونگا
با استفاده از آنچه شاهدان عینی قضیه برای او بازگفته بودند
نگاشته، به صورت فشرده در کتاب فوق آمده، که به شرح زیر است:
.....آنگاه ناگهان نعره ای برخاست.چنان نعره ای که گمان نمی رفت
از حنجره انسانی برآمده باشد: لورکا کنار راه ایستاده بود، کنار
جراحتی دهان گشوده و خون آلوده در دل خاک، با ریشه هایی
آشکار و البسه ای برجای مانده برجستگی خاکی نرم و سیاه که
شکل اجسادی را که زیر آن بود به خود گرفته بود و پای عریان زنی
که وقیحانه تا کشاله ران از خاک تازه زیر و رو شده بیرون افتاده بود.
لورکا با هق هقی بریده بریده کنار گودال می نالید و می گریست.
کشیش به اشاره من پیش رفت با رخساره کثیف و ریش چند
روزه اش صلیبی را که بدست داشت نزدیک برد و با لحنی تند و
شتاب زده به شاعر گفت:
- اعتراف کن!
- به چه؟
- به هر چه دلت می خواهد.
لورکا او را با دست به کناری زد.پشت سر من افراد گروه سیاه گلنگدن
هاشان را به صدا درآوردند.حالا دیگر نوبت من بود که تصمیم بگیرم.
برای نخستین بار از هنگامی که او را دیده بودم با لفظ " تو " مورد
خطابش قرار دادم.
گفتم: - یاالله، بدو!
بدون اینکه از منظور من سر در آرد نگاهم کرد.او را به جلو راندم و فریاد
زدم: - گفتم بدو!
رنگش مثل گچ سفید شده بود.پرسید: - به کجا؟
گفتم: - به جلو، راست به جلو.
اطاعت کرد.مثل همیشه.ناشیانه و به نحو ترحم انگیزی پا به دو
گذاشت و پانزده بیست متر آنطرفتر از نفس افتاده ایستاد.
- بدو! بدو! یاالله!
و او با دستهای آویزان دوباره به حرکت درآمد.مثل یک مجسمه از
حیات عاری بود.فرمان دادم: - آتش!
و افراد از پشت به طرفش شلیک کردند.مثل خرگوشی به خود تپید.
وقتی به اش نزدیک شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ بود.
چشمهایش هنوز باز باز بود.به نظرم رسید که سعی می کند لبخندی
بزند.با صدایی که به زحمت می شد شنید گفت: - هنوز زنده ام!
من پایین پایش قرار گرفته بودم.ضامن تپانچه ام را آزاد کردم و او را
هدف گرفنتم.تمام پیکرش در تشنجی هولناک تاب برداشت.جهش
ماهی وار و با قدرتی باورنکردنی.گلوله که بی اراده من شلیک شده
بود از مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.
راننده که کنار من ایستاده بود قاه قاه به خنده افتاد و بعد که آرام
گرفت گفت:
- ماهی از دهن می میرد.
جسدش را کنار درخت زیتونی به خاک سپردیم...........
چشم انداز
پهنه زیتون زار
همچون بادزنی
بسته می شود و می گشاید.
بر فراز زیتون زار
آسمانی فروریخته،
و بارانی تیره
از ستارگان سرد.
بر لب رود
جگن و سایه روشن می لرزد.
هوای تیره چنبره می شود.
درختان زیتون
از فریاد
سنگین است،
و گله ای از
پرندگان اسیر
دم بسیار بلندشان را
در ظلمات می جنبانند.
تالار وحدت بودم و به تماشای " لیلی و مجنون " پری صابری.زیبا بود
یعنی دیدنش به ندیدنش می ارزید.توامان عرفان و شعر و موسیقی.
گر چه با تصویر کشیدن ماهرانه یک تراژدی فاصله ها داشت. برای من
که عاشق موسیقی سنتی ام و عرفان و شعر، لذت بخش بود.
دستگاه های انتخاب شده برای موسیقی سنتی و آوازها با بسیاری
از صحنه ها تطبیق لازم را داشت.نقش آفرینی اعضای گروه به نسبت
راضی کننده بود گرچه گاهی حرکات بعضی نقشها بیش از حد نیاز
بود.نقش مجنون پررنگ تر از نقش لیلی بود و ما در سراسر کار با
حضور او بسیار بیشتر از لیلی مواجه بودیم.من بازی لیلی را بیشتر
پسندیدم تا مجنون و بازی یارتا یاران را که برایم یک دنیا خاطره
انگیز است."لیلی و مجنون " در راستای کارهای قبلی خانم صابری
بود.یعنی همان نوع شیوه ای که مختص اوست.این اثر را می توان در
زمره آثار متمایز به حساب آورد اما نمی توان انکار کرد که کل کار
هارمونی مورد انتظار را نداشت.مثلا بخشهایی که با اپرا همراه بود
با فضای کلی کار همخوانی نداشت و خوب با اثر match نمی شد.و
بعضی صحنه ها هم به سرعت قبل یا بعد آن بدون پیش زمینه لازم
از موسیقی اصیل ایرانی وارد فضای موسیقی کلاسیک می شد و یا
بالعکس که ناهمگونی آن توی ذوق می زد.گاهی پیوستگی صحنه ها
از حالت عادی خارج می شد.دکور استفاده شده در اثر به نظرم
ضعیفتر از حد چنین کاری بود و بسیار جا داشت که رویش کار شود.
تصاویری که به صورت محرک بر پرده پشت بازیگران در جریان بود و
بسته به فضا تغییر می کرد، گاهی باعث گسست تمرکز تماشاگر
می شد یا گاها از بکر بودن فضای صحنه اجرا می کاست.
" لیلی و مجنون " گرچه می توانست به مراتب بهتر از این باشد، اما
در مجموع اثر قابل تقدیری است و پری صابری همچنان در به تصویر
کشیدن اثراتی چنین، متبحر است، هر چند شاید نسبت به بعضی
آثار قبلی کمی دچار افت شده باشد.
پ.ن: تصاویر مربوطه...
می دانی وقتی حقیقتهای پنهانی را می دانی، عمیق بعضی چیزها
را، هویت و گذشته های پشت نقاب را، سرنوشتهایی که بیرحمانه
رقم زده شد و کیمیای روشنای اندیشه هایی که به لطف حقارت و
جهالت خاموش شد ....و آنوقت می بینی دیگران و دیگران بی آنکه
بدانندشان در جهانی فارغ از دانسته های تو ، تحلیلهای عجیبی
می کنند، تحلیلهایی که در پاسخشان می مانی، نتیجه گیریهایی
بی خبرانه... که تحملش برایت گران است و محکومی به دم نزدن،
که سکوت است که پلی می شود برای تداوم پیوندهای تو....
می شناسی و نمی شناسند، که می گویند و می گویند و تو
بی خودانه لبخند می زنی، می خندند و تو بغض می کنی،
می خوانند و تو می شکنی، می بالند و تو ویران می شوی... چرخ
می خورند واژه ها روی زبانت و دلت میزبان این همه حرفهای ناگفته
ست اما...، که دردواره ها برای تو آشنایند و برای همان دیگران غریب،
که تایید بعضی ها گاهی واقعا مهوع است، که سخت است نبود
شکیبایی، سادگی باورپذیری همراهانت که اینهمه تنهایی......
ای ستاره، ای ستاره غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟!........
فریدون مشیری

۳۰/۵ دقیقه عصر چهارشنبه ۴/۵/۸۵ نشسته ام در دنیای حقیقی
آدمهای مجازی نویس!. سومین نشست است. اتمسفرش را دوست
دارم. همچنان تطبیق دیدگاه این و آن با سیمایشان برایم هیجان
انگیز است.اینکه گاهی دغدغه های پنهان همین آدمها را بی آنکه
کلامی بینمان رد و بدل شده باشد، سهیم شده ام و حالا در بین
صاحبان همان اندیشه ها نفس می کشم.اینکه فکرهایمان زودتر
از خودمان شناخته شده اند.اینکه آدمهای اینجا را هم می شناسی
هم نمی شناسی! دوستش دارم چون هنوز خط قرمزهای اینجا
آنقدرها قرمز نیست.هنوز از تقسیم بندیهای آنچنانی خبری نیست
و اکسیژن فضایش تا ناخالصی ها فاصله دارد.شاید چون می شود
هنوز توی یک وجب خاک مجاز اختصاصی هم از آسمان نوشت هم
از دموکراسی هم از دلتنگی ها و بعد ردپایی از آن به جا گذاشت تا
همین جهان حقیقی.خوبی این جلسات این است که تاکیدش
آنقدرها بر سر اشترکات و اختلافات نیست. آزادی نسبی مجازی اش
را دارد. هنوز فریاد این آزادی نسبی را ملزم به سکوت نمی کنند!
شاید اینجا صورت جلسه های همیشگی را نداشته باشد، مراحل
جلسات دیگر، و یا نظم و انسجام لازم را (که می تواند به مرور به
آرمانی تر شدن در چهارچوب خودش نزدیکتر هم شود) اما من از
اینکه اینجا پلی شده برای ارتباط دو جهان گونه گون، از اینکه محلی
شده برای رویت صورت حقیقی خط خطی های مجازی خوشحالم....
همین حوالی ها:
میرزا پیکوفسکی،لیلی نیکونظر، حذفیات، رویای آریایی،
ترجیع بند سالهای اخیرمان جنگ است.جنگ در بوسنی، چچن،
جنگ در افغانستان، جنگ در عراق.با جنگ در فلسطین که دیگر بزرگ
شده ایم.حالا جنگ بار دیگر دامن لبنان را گرفته است،لبنانی که با
سالیان آشوبش چندان فاصله نگرفته! تحولات پرشتاب جهان، ظهور
مدرتینه، رشد در عرصه های صنعتی، تکنولوژیکی، حقوقی...که هنوز
همان جدالهای پنهانی قدرت، حرف اول را می زند و سرنوشت
مردمان است که همچنان با بازیهای سیاسی گره خورده! این روزها
نگرانم، نگران کودکان، زنان و خانواده هایی که بی گناه قربانی جنگ
افروزیها می شوند، نگران امنیت مرزهای داخلی که نکند دوباره رنگ
خون بگیرند و آتش.اما چه می شود آنانی را که الفبای انسانیت را
به سخره می گیرند و جویایند کام جویی های شخصی را! چقدر
مکدرند لحظه لحظه های این روزها.دقیقه هایی که همین نزدیکی ها
ارمغانش انفجار، بمب و ویرانی است.فریاد و اشک آنهایی است که
چگونه زیستن این روزهایشان با سکوت دیگرانی که نهانی برآتش
این شعله می دمند، پیوند خورده! چقدر حقیقت انسان در این
میانه گم است، حزین دلها محزونتر و سیمای نامبارک تجاوز عریانتر
از همیشه...