به نام مهربانترین
وقتی عزیزترینت هنوز با یادآوری خاطرات سال ها پیشش با " م.خ "و
" ک.ذ " اشک بی اختیار روی صورتش می لغزد می فهمی معنای
ایمان به عقیده چیست.آن وقت است که برهان این همه خود درگیری
های نسل من را می فهمی.که چقدر راه مانده داریم برای رسیدن به
آن حقیقتی که جویای آنیم و این روزها که عصیان جماعت از هر
سوی زبانه می کشد بیش از پیش خود را به درک عمیق آن محتاج
می بینیم.تلخ است اما بحرانی که این روزها نسل ما گریبانگیر آن
است فقدان همان ایدئولوژی بنیادی است که پایه ریزی مناسبی در
درون ماها نشده! لیدرهایی که امروز هادی روشنگری های جامعه
می شوند خود هنوز چرخ می خورند در میانه هزار و یک راه گونه گون
که ماحصلش همان نقطه اول است که بود.هنوز بر آن نشده اند که
به تطبیق برآیند آنچه در ذهنشان می گذرد با آنچه اکنون جامعه
ماست فائق آیند و از این روست که نسلی که می خواهد دنباله رو
اینان باشد در آشوبی دو چندان گرفتار می شود. نسلی که تا مرز
باور مسائل بسیاری رفته و زمانی که می خواسته به یقین برسد به
راحتی فرو ریخته اند هر آنچه که جویای آن بود.نسلی که در شرایط
مختلف از نواحی این و آن بمباران فکری شده و قبل از آنکه فرصت
تحلیل به او دهند او را درگیر موج جدیدی از افکار کذا و کذا کرده اند و
او مانده و چرایی هایی که هیچگاه به درستی پاسخشان را نشنیده!
نمی خواهم ناامیدانه قضاوت کنم اما با وجود رویکردهای اخیری که
این روزها از این و آن شاهدیم هنوز نفحه خوشی که در پی آنیم که
از عمق جان ببوییمش را نیافته ایم.سیر مسائل این روزهای کشور
با شیوه ای که عالیجنابان در پیش گرفته اند خوشایند نیست.هراسی
پنهانی در وجود خیلی ها در حال ریشه دواندن است.آنانی هم که
باید راهی بجویند در این شهرآشوب انسجام لازم را در روند برنامه
هایشان نمی بینی.اگر هم باشد باید گفت اتمسفر امروز جامعه
ما هنوز انسی با آنها نیافته! نمی دانم چه باید گفت در باب پتانسیل
هایی که بی خودانه تحلیل می رود در هیاهوی های گاه و بیگاه
ساختگی.انگیزه ها به جهت فقدان همان زیرساختها روزبه روز تحلیل
می رود و هر کس در این میانه راه خود برمی گزیند.شاید ما عادت
کرده ایم به تکرار.روزگاری با دست خودمان چیزی را بر می چینیم
و اندک زمانی بعد دوباره با طریقی نوین فرامی خوانیش.شاید بتوان
با توجیهات گوناگون گفت که هنوز شرایط و بستر تاریخی مناسب
بسیاری از ماجراها فراهم نشده و این دوران نیز گذاری است کوتاه
اما حقیقتا تا زمانی که ناصداقتی هایی را که انتظارش را نداریم از
این و آنی که داعیه دار امورات بسیارند می بینیم و شاهدیم بر عدم
شفاف سازی هایی که حقیقتا دغدغه ذهن بسیاری گشته و خودمان
هم شاید به جهت شکست تجربیات پیشین دیگر پذیرای به جان
خریدن بسیار مسائل نیستیم ( که البته فزونی انتظارات بیش از حد
در اینکه تمامی این جریانات را به نوعی فشل شده تلقی کنیم بدون
نقش نخواهد بود )دیگر نمی توان آنچنان امیدوارمان کند که گمان
بریم اندکی صبر ، سحر نزدیک است.....
به نام حضرت عشق
دیروز بر حسب اتفاق موفق به بازدید از نمایشگاه سنگ و گوهر کوه
نور شدم که در خیابان میرداماد برگزار شده.بسی شگفت انگیز بود
مشاهده این همه زیبایی آن هم در سیمای سنگها.آن هم سنگهایی
که معروفند به سختی و ...اما حقیقتا آنقدر چینش رنگ ها در آن ها
زیبا بود و بدیع که ناخودآگاه هم که شده با دیدنشان هزارباره حضرت
خالق را می ستاییدی.دیدن تکه سنگ هایی با اسم هایی عجیب و
زیبایی بی بدیل که بعضی هاشان تاریخچه جالبی هم داشتند و
مشخصه هایی جالبتر، آنقدر حس نابی در دلم نشاند که با تفاسیر
خودم به تحقق بعضی امور امیدوارتر شدم! یک قسمت از نمایشگاه
هم اختصاص به آثار هنرمندان سنگ تراشی داشت که با سنگ های
گونه گون آفرینشگر صور زیبایی شده بودند. که آن هم به نوبه خود
حظی دیگر برایم داشت.من در میان این همه سنگ،زیبایی و شکوه
بعضی ها را بیش از بقیه پسندیدم اما سنگ فیروزه سنگی بود که
گرچه زیبایی ظاهری آن ها را نداشت اما آرامش عجیبی را در وجودم
جاری می کرد.نمی دانم شاید به دلیل رنگ آبی اش بود و یا شاید
به خاطر اثرات درمانی و متافیزیکی خاص خودش! در هر صورت به آنها
که گذرشان به آن حوالی می افتد اکیدا توصیه می کنم تا ۲۷ اسفند
که نمایشگاه مذکور دایر است ، دقایقی را به تماشای سنگ ها
بگذرانند که عجیب کیمیایی است!

به نام خداوندگار مهر
چرخ می زنی
میان عریانی این روزهای رازآلود
کلاغ ها را بهانه می کنی
که مرور کنی
خاطرات شبزده را
پلک می بندی
باد می وزد
و خون
دیوانه وار می دود میان رگ هایت
آستانه عصیانت تحریک می شود
حالا
ایستاده روی نبض رُستن و رَستن
حنجره ات
حضور مبارکی می شود
که در مقام بیداد
برانگیخته شود دردواره هایت
روی جنون زمانه!
مرضیه/ ۲۵ بهمن ۱۳۸۴
به نام حضرت دوست
گرچه بارها شنیده ایم که نفْس فعلی بسیار مهمتر است از ظاهر آن
اما نمی توان انکار کرد که فرم و قالب هر جریانی اگر با محتوای آن هم
خوانی نداشته باشد ناچار اصل امر به گمانهای نادرست آلوده میشود.
متاسفانه این روزها که روزهای عزاداری ویژه ماه محرم است آن چه
بیشتر از همه نمود دارد عزاداریهایی است که بیشتر از آنکه جوهر
حقیقت حماسه حسینی را پدیدار سازد ، آمیخته است به جریاناتی
که بیشترین مانورشان بر روی شکل و شمایل است.علم هایی که
سال به سال به تعداد تیغه های آن افزوده می شود ، شمایلی که هر
ساله سیمای زیباتر و رنگین تری به خود می گیرند ، ایستگاه های
به اصطلاح صلواتی که قدم به قدم بنا شده اند ، نوحه های کذا که
اگر به جای نام حسین و عباس نام معشوقی زمینی را بنشانی
تفاوت چندانی نمی کند و به جای اینکه در جهت بیدارسازی بکوشد،
به مسخ می کشاند در وادی دیگری.می توان گفت اصالت عزاداری
هایی که با آوایی پر سوز و خالصانه بند بند وجودت را درگیر می کند
و فارغ است از هر گونه ظاهرسازی های نوین در این میانه کیمیاست.
نمی خواهم از مصدر هدایت کنندگی چنین اقداماتی بگویم که خود
حدیث مفصل دیگری است که نیاز به تامل بیشتری دارد اما حقیقتا
تا همین جلوه نامبارک شور حسینی که نو به نو جماعت از آن دم
می زنند و روز به روز تبلور بیشتری می یابد هست محرم خلاصه
می شود به همین چند شب و شگفتی های کربلا نزول می کند تا
همین شرح کشته شدن و سر بریدن و آتش زدن و به زور اقدام به
اینکه قطره اشکی به گوشه چشمی بنشیند .نه اینکه نباید از اینها
گفت اما وقتی منوط می شود به همین گریه ها و ناله هایی که بعد
از اتمام آن شاهد ظهور چیزی در درون نیستیم و دوباره جامعه
مشغول است به همان روندی که تا قبل از آن داشت ناخود آگاه
احساس می کنی گاهی این عزاداری ها هم بهانه ای می شود
برای سرگرم شدن بعضی ها . باید گریست هزارباره برای فقدان
بینشی که بعد از ظهر عاشورا ،پرونده حسین و عظیم رسالتش را
می بندد تا محرم سال بعد و باز تکرار همین امورات هر ساله!
به نام مهربانترین
یکی از کارشناسان محترم ادبی در نشستی ادبی اظهار می کرد
ما تقریبا در بیشتر مواقع در امورات تبلیغی ، اطلاع رسانی و اعلام
بعضی مسائل، تمایل به بیان آنها به صورت ریتمیک و وزن دار داریم.
شاید این امر بدان جهت است که گمان می کنیم تاثیرپذیری و مانایی
آن در اذهان بیشتر است! این مسئله در شعارهای به کار برده شده
در تظاهرات و راهپیمایی ها گرفته تا آگهی های بازرگانی صدا و سیما
و...به خوبی ملموس است. ما حتی این رویکرد را به طور پنهان و
ناخواسته هم در زندگی روزمره شاهدیم.به عنوان نمونه اگر گذرمان
به یک قصابی بیفتد می بینیم پشت شیشه مغازه نوشته شده
" گوشت گاو تازه بی استخوان " و یا در مکانهایی بسته به شرایط
آنها درج شده " لطفا از آوردن اطفال خودداری کنید " . اگر دقیق
شویم به خوبی درخواهیم یافت این عبارات دارای وزن هستند و به
راحتی می توان با آنها ضرب گرفت!
به نام خداوندگار عشق
" رواج صبح "
شب
چهار نعل می تاخت
و ستاره ها
مفلس می شدند
وقتی که در چهار سوق لاجورد
سکه های اسفنجی
رواجی متراکم داشت
و بحران آفتاب کاسد
در گلوی سوخته باغ
چون کورکی قدیمی
فاسد می شد
دست متورم زمین
از بضاعت برهان
خالی بود
پس
گلوی تو
طرح تازه ای کشید
بدانگونه
که بنای واژگونه تنزیل
از اساس
متزلزل شد
و شب
شب الکن
با گردش پلک پر رونق تو
از دور آسمان بیرون رفت
و آفتاب
آفتاب بحرانی
بر بام بلند شکفتن
بر آمد
اینک به اختصار
بر پیشانی تواریخ شرقی
باید نوشت:
چه بی تکلف تابید
مردی که صبح را همگانی کرد!
شادروان دکتر سید حسن حسینی
به نام حضرت دوست
در حالی که سیستم حاکم بر روابط روز جهان در جهت توسعه هر چه
بیشتر خصوصی سازی گام می زند ، مسئولین محترم کشور ما نه
تنها در راه این مهم کوشش نمی کنند بلکه روزبه روز به دولتی شدن
نهادها و بخش های دیگر دامن می زنند.
حالا دراین میان انتخاب اعضای جدید هیئت مدیره باشگاه استقلال
که اسامی عالیجنابان حمیدرضا آصفی ، امیدوار رضایی ، عشرت
شایق هم در آن به چشم می خورد، جلوه روشنی از همین اقدامات
کذاست!
به نام حضرت دوست
" چند هفته پيش نمى دانم در كدام كانال تلويزيون يا ماهواره به طور
اتفاقى «دلشدگان» على حاتمى را از نيمه ديدم و با تعجب ملتفت
شدم كه از اين فيلم خوشم مى آيد. نمى خواهم بگويم كه فيلم
خوبى بود، اما به نظرم آرام و صميمى آمد و يك جور متانت و نجابت
ايرانى داشت كه به دلم نشست. خلاصه طورى بود كه نمى شد
نديد و نديده گرفت. بعد يادم آمد كه چند سال پيش خودم داور
جشنواره فجر بودم و همين «دلشدگان» در مسابقه بود، اما من اصرار
داشتم كه فيلم بدى است و بايد نديده گرفته شود. ما «دلشدگان»
را نديده گرفتيم و گذشت… نكته جالب اينكه تا چند سال بعد هر جا
كه صحبت از داورى در جشنواره مى شد، من لاف مى زدم كه داورى
جشنواره در دوره اى كه خودم داور بودم، داورى خوبى بوده و از
سياست بازى دور بوده و فقط سينماى ناب را در نظر داشته است."
متن بالا قسمتی از سرمقاله روز سه شنبه روزنامه شرق است به
قلم بهروز افخمی که به دلم نشست!
در این میانه شهرآشوب که هر کس داعیه دار چیزی است و خود
را مبرا می داند از انجام هر گونه خبطی ، صداقتش در اعترافی
که کرده تحسین برانگیز است . از گفته های او می توان به ریشه
بسیاری از مسائل پی برد و حتی می توان آنرا به خیلی از جریانات
این مملکت تعمیم داد و دریافت که چرا هماره درگیر هزار و یک جور
سیاست بازی و باندبازی هست امورات این سامان و آنطور که
شایسته و بایسته است راه نمی یابد به سر منزل مقصود!
به نام خداوندگار نور
گاهی یک نفر که زیستنی کاملا ساده و معمولی دارد و تحصیلات
آنچنانی هم ندارد و از قشر فلان است و فلان ، و ظاهرا آشنا نیست
به امورات مدرن آنچنانی ، هنگامه ای که به نشانه همان معرفتی که
دارد به رسم ادب محبتی به تو می کند که در درکش می مانی ،
ماهیت اقدامش هزارباره می ارزد به رفتارهای جماعتی که خود را به
اصطلاح مترقی می دانند و هماره مشغول ادعاهای کذا و کذا هستند
و زمانی که باید ذره ای جهان کلام را بگذارند و مرد میدان ادعاهای
خویش شوند بهانه در بهانه هست که می رقصد روی زبانشان.آنوقت
است که متنفر می شوی از این رفتارهای مثلا روشنفکرانه که وقتی
پنهانی شکاف می زنی حقیقتشان را و زمانی که می خواهی
بسنجی عیار صدقشان را می بینی سر بر می آورد همان عرصه
نامبارکی که اینان می خواستند قهرمانی باشند برای نابود کردن آن....