خنده هایم را
باد برده.
خاطره هایم را نیز.
می ترسم؛
پاییز وار.
می رقصم
با نگاهی که امتداد فصل شب است.
زیر هجوم کلاغ های جنایت
از یاد برده ام
اندام خاکی را.
مگر روزی،
ترجمان ِ این تکه تکه های خاموشی
مثنوی هزار بند آزادگی باشد.
از زبان حافظ؛ برای این لحظه های سیاه سپید:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
ــ روشنفکر يک پيامبر است. کارش ابلاغ است و سلاحش کلمه.
یادمان نرود پيامبر بايد پيامش را در عرصه عمومی بيان کند جايی که
مقدس ترين فضاهاست. جايی که سعی هر کس به هم دردی در يک
فضای هم فهمی عمومی است و تکيه اين جمع بر دو اصل است:
۱-خرد جمعی۲ -خير جمعی
ــ از درون عرصه عمومی بايد حاکميت را تحت تأثير قرار داد از درون فکر
و فرهنگ بازيگران عرصه عمومی و نه صرف قدرت سياسی.
دکتر شریعتی
تاب می آورم
نيامدن ات را
چونان که لحظه های شبزده.
و می شمارم
عبور ثانيه های تکرار را
در بستر تجمع انديشه های سرد.
و می سپارم
به رقص قاصدک،
بغض های هزاره های انتظار را.
شايد
در فصل ِ اشتياق،
هنگامه ی تعامل آب و آفتاب،
روی خطوط اظطراب؛
نو نو، ببينم ات.
چه سخت است که بشنوی ضجّه های خواهری را که در آستانه غروب
يک روز بارانی داغدار خواهرش شده و دخترکی که هجران مادرش را
بی وقفه می گريد. نوزادی که درک واژه مادر هنوز در ذهنش نمی گنجد
و چشم های بهت زده ی همسری که در چارچار باران مرگ را
نمی خواهدبفهمد. چه آسان مرگ نفس می کشد در حوالی ِ زيستن.
چه سنگين است مصائب آدم برای آدم وقتی در قاموس بودنمان درد ِ
آدمیزاد است.
چشم هايم
اين فانوس های جزيره سرگرداني ام را بگير
و گوش هايم
گيرنده های امواج درد
و زبانم
انعکاس دهنده ی
پژواک ِ صخره های جنون ام
که چرخش اش
سبب می شود
سرنوشت محتوممان را.
نيز
دستها و پاهايم.
امّا؛
من ِ پنهانم
استخوان ِشعور ام
عصاره ی زيستنم را نَه.
که
بی مجال پلک بر هم زدنی
پيچ در پيچ،
هيچ خواهم شد!
ديروز که متن پست الپر در رابطه با مجتبی سميع نژاد را خواندم
فکر کردم چقدر بد است که حتی يک وجب خاک اينترنت، دستخوش
مصادره ی فلان و فلان شود. که تو را محبوس کنند به جرم نوشتن.
عادی شود گرفتن ها و بردن ها و توقيف ها. که به جای استقبال از
فرآيند نقد، نور وار در نطفه بميرانيم اش.
