همهی ما که این روزها بیواسطه یا باواسطه درگیر و نگران ِ آدمهای
بند ایم و چشمهایمان به قانون آفتابگردان، رو به خورشیدهای گرفتار ِ
حصار است و رهایی را انتظار میکشیم؛ چارهای نداریم که بمانیم و
ماندمان را فریاد کنیم. که دلتنگ و خسته باشیم و خموده اما نه. که
اندوه ِ دوری را در خودمان تهنشين كنيم و تلخیاش را بچکانیم در کام
آنها که سودای شکستنمان دارند. همآوایی و یکی بودن/شدن در این
دورههای دردناک ِ زمانی، هزینهبر تر از آن است که گمان میکنیم. با
اینهمه ما دلخوش ِ همین دستهای گرمیم که همراز جوانههای
نورس امیدند. همین داشتهها که پوزخندی شدند و میشوند به
تنگنای هر چه بازداشت.
ایستادن را پروردن سخت است؛ تثبیتاش سختتر. بازتولید راهحلهای
"چطور و چگونه" بودن که جای خود دارد. فراز و نشیب راه ِ ما زیاد است.
گاهگاهی لغزان هم. اما مسیر ِ بیبازگشت ِ روشنی است. درست
برعکس نقطهی سرد و سیاه مقابل که سستی ِ شتابناک ِ زمین ِ
کوره راههای بیفرجاماش، خواب ِ صاحبان جنایت را برآشفته.
این روزها بیشتر از همیشه گل یخ را مرور میکنم. انگار کن که رمز ِ
دوام من است. که بیرحمانگی ِ زمهریر را میشکافد و میشکوفد و
عطرآفرین ِ زمان و مکان میشود. به بهمن ِ هشتاد و هفت فکر میکنم.
که خود ِ "بهمن" بود اصلاً. به ما که تاریخ ِ تلاطمیم. به دردهای آمده و
نیامده. و یاد خاطرهی تو از "م.خ" و اوین. که با پاهای خونین و شکافته
از شدت ِ شکنجه، لبخند از لبانش نمیگریخته و شوخطبعیاش در
همان حال، خاموشی و فراموشی نمیشناخته. شعر میخوانده و
آنطور رها، واژههای نهجالبلاغه را با شما سهیم میشده. آنقدر این
تصاویر زندهاند که در تمام این سالهای پس از اعدام، اشکهای تو
مثل ِ همیشههای یادآوری، یکبند و جاری است. بعد یکهو دلم گرم
میشود. یاد ِ سبز ِ همین روزها میافتم و به تکثیر جاودانهی این
چرخه امیدوار میشوم. روزنهها توی ذهنم چرخ میخورند و کلمههای
آقای سعدی که وقت ِ خوش زمزمهاش درست همین حالای روزگار
ماست:
با شکایتها که دارم از زمستان ِ فراق
گر بهاری باز باشد لیس بعد الوَرد، بَرد
گر بهاری باز باشد لیس بعد الوَرد، بَرد
گر بهاری باز باشد لیس بعد الوَرد، بَرد
برف میبارد؛ آرام و ریز ریز. نشستهام میان این همه سیاهی، به یاد
سیپد ِ کودکی، برف ِ "این گوشه تا اون گوشه"*ی ماهور را با دریغ
گوش می دهم و دلم میخواهد همه چیز ِ این روزگار ِ عصیانی، یک
خواب باشد؛ یک خواب ِ زمستانی...
برف اومده برف اومده بیا بیا دلم چه بیتاب شد
اگر که زودتر نجنبی یهو دیدی تموم شد و آب شد
این برف ِ ریزه میزه، چه خوشگل و تمیزه
انگار هزار تا پنبه، از آسمون میریزه
نگاش کنید چه شیطونه
میرقصه و میشینه روی پلهای که لیزه
برف سفید چه ماهی
مثل گل و گیاهی
تموم نشی به این زودی الهی
بباری و بباری و بباری تا بپوشونی پلیدی و تباهی
نکنه که یک لکه ی سیاهی
پیدا کنه به دامنت یه راهی...
*مجموعه تصنيفهای ایرانی برای کودکان/ موسسهی فرهنگی- هنری
نزول توامان بلایای طبیعی و غیرطبیعی به هر دو شکل:
Cascode
Cascade
پ.ن:
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
كانصاف میدهیم كه از ره فتادهایم...
منشور را نوشته بود منشور...
این تصویر را از تمام تصاویر آن روزها، دوستتر دارم:
آقایی که سبز ِ لباسش روی زمستان ِ درخت جوانه شده و چهرهی
آیتالله که انگار ریشههای درخت است...

هفت ماه میشود که اینجا، خرداد ِ 88 است. هفت ماه که کلمههايم را
گم کردهام. بهار بود و حالا زمستان است و بار فراق کلمات را کشیدن در
سیلاب وقایع، تلخی در تلخی. که حادثهها شدند فاصله. دور شدیم و
تهی از هم. نبودند و نبودم. نمیآمدند و نمیآمدم. گریز ناخودآگاه
عجیبی بود بین من و آنها. که همانقدر که من زخم خوردم و تبدار و
ترسان شدم؛ آنها هم انگار گونه ای دیگر متحملاش شدند. هیچوقت
اینهمه بیرنگ نبود رمزوارههای من و واژهها. حالا هم هادی ِ آمدنشان
نیستم انگار. خونچکانی ِ دوبارهی روزها بهتشان را شکسته یا هر چه،
نمیدانم. کلمهها اما مثل من درد میکنند و زهرناکی ثانیهها است که
دورهام کرده. فربه شدنشان، رنج ِ مضاعف است. کجای تاریخ باید ثبت
کرد ماجرای این شهد کشیهای کوتاه و بلند از دقیقههای بی آزار عمر
را. مرور لحظهها امر ِ ثابت روزگار مابعد خرداد ِ من بوده و هست:
رفتهها، ماندهها، مجروح و محبوس، جلاد و جانی، آنها که زمین
مواضعشان جابجا شده، داغدارها، داغگذارها، عفونت ِ دروغ،
چرکآب ِ قدرت...
***
با روحی که خطخطی است چگونه باید تا کرد. آسفالت و خون و خشم
و خبر. و زندگی که همیشه نوزایی های خود را دارد. آرامی اما نیست.
دلم این روزها بیشتر از همیشه هوای کودکی دارد. بی قید از هر بندی
و دردی. شانه به شانه ی سرخوشی دادن. خط ِ خیال و خنده را دویدن.
برعکس ِ خیال های این روزها، که وامدار حسرت است. مثل غمی که با
افزایش روزهای نبود آیتالله، نسبت مستقیمی دارد. و حالا که بر رد ِ
عمیق و طویل حوادث، عاشورایی نشسته که هشتاد و هشتی است
با همان مختصات مصاف تاریخی. بغض مثل همیشههایی چنین،
همنشین اول و آخر است. نمیدانم ادبیات و افعال ظالم ِ غالب را چطور
باید تاب آورد مثل همهی این سالها که ناگفتههای تمام بودنم را ضربدر
حماقت ِ رایج حضرات کردم/میکنم و نفسم تنگ میشود.
التهاب ِ تهران رهایم نمیکند. اشکهای تو را میشمارم وقتی
خاطرهی تا همیشه هولناک ِ اعدام و زندان را به هم میآمیزی.
"اتحاد"* ِ چاووش 3 مثل خرداد ِ حادثه، پسزمینه، در حال نفس
کشیدن است و من، انگار کن که بیطاقت از جهان ِ جراحت، هر لحظه
بار ِ آواری میبَرَدَم/ میبُرَدَم. کاش توان ِ آینهبندی ِ امیدم بود...
در تاریکی ِ همین دور و برهای بی راه ِ ماه
همیشه تورهای تنیدهی بسیاری گسترانیدهاند
عاقل باش
سرپیچی کن از هر چه بود
از هر چه هست
از درها و زدنها و آریها و آدمی
از دستور و از گرفتن
از گفتن... از سکوت.
سرپیچی کن از وزیدن باد
از پرده، از پنجره، از سایه، از پاسبان.
او که از آشناترین تنگهها
به منزل ِ امکان رسیده است
حتماً نزدیکترین مقصد ِ زندگی را گم خواهد کرد.
دریغا مسیر مستقیم
میانبر ِ بیراه ِ بیهودگی!
او که جهانش از جسارت ِ یکی پشهی کور کوچکتر است
هرگز لذت ِ عبور از راههای نا آشنا را نخواهد چشید.
سرپیچی کن پروانهی خوشنشین ِ یکی نسترن
عنکبوتها نیز
گاهی شبیه ِ ما
همزادان ِ همین خرداد ِ خسته اند.
"سید علی صالحی"
* اثر حسین علیزاده و حمید حمزه
دهم محرم هزار و چهارصد و سی و یک قمری،
همان دهم محرم شصت و یک است؛
گیرم
کربلا، تهران باشد
و "یزید"
این همه تکثیر شده
"وقاحت" واژه ای است که این روزها بار معناییای فراتر از حروفش را
به دوش کشید و میکشد. خرداد هشتاد و هشت باید برای همه
یادهای رنجور و زخمی خاطره شود که چند ماه نگذشته از سی
سالگی حکومتی، خودی و نخودی چنین نبش قبر می کنند تاریخشان
را. این و آنی به هم میآمیزند که گمانش را نمیکردی. مبتذلترین
ادبیاتها، که مخصوص بازداشتگاهها بود، از رسانه ی ملی پخش
میشود و فاعلان تخریب جسم و روان دیروزی، عاملان بندگشایی از
بیعدالتیهای امروزی میشوند. سبز ِ امروز اگر که هیچ نداشته
باشد، عریانی ماجرایی را به همراه دارد که کم، سرخ نبوده است.
تاریخ ِ این روزها، زودتر از زود، به امضاهایی آغشته شد که
قانون شناسیشان، تکرار را نمیشناخت. بد یا خوب من آنقدرها
به تعابیر الصاق شده به امواج سبز، اعتقادی ندارم. این عدم اعتقاد
نه از کوررنگی ِ تزریق شده ی این سالهاست نه از سر انفعال. من
از قربانی شدن می ترسم. از مصادره ی فریادها به نفع انواع
منفعتطلبیها هراسانم. خوشحالم فقط که واکنش به ناراستی،
هنوز در های و هوی چند دستهگیها، جایگاهی دارد. و به همان
اندازه تلخم که زمین ِ خواستهها، از سستی ِشاید دگردیسی
یافتهای همچنان رنج میبرد. با اینهمه مشق کردن را این جور وقتها
نمیتوان دوست نداشت. نو به نو خط زدن نادرستها را. خط زدنهای
ما تاوان عجیبی دارد اما. که مدام پیچیده تر میکند شیوههای
گزینشگری را. یک جاهایی حتی تحلیلناپذیر. نمیدانم چقدر باید
بگذرد تا به ثبات ِ نسبی ِ عقلانیتی امیدوار شد. چقدر تا سرنوشتها
را خاطره نکنیم و از نو، الفبای رهایی ننویسیم. وقتی که چشمها از
تحریک خواسته ای برق میزنند. وقتی کلمهها منظوم میشوند و
یکصدا،تا مطلوبخواهی کنند. وقتی که آسمان ِآرمان، آبی است؛
باید نگران بود و ترسید. نه ترسی که فرجامش منتهی شود به
افلیجشدگی ذره ذره ی امیدها. ترسی که زاینده ی جهشی باشد.
که بودنش، مجابمان کند نگذاریم محلول ِ تاریخ مصرفداری ساخته
شود از تبلورهای یکباره ی اجتماعی. این دو سه باری که ولیعصر
بودیم و انقلاب و آزادی؛ این مسیرهایی که "57" خوانی میکردم با
شما، از آنهاست که ماندنی است برایم. مقایسه و جراحت.
کوچههایی را که آنروزها تو میگریستی میان شوق پیروزی. منطقی
نبوده برایت سرعت تغییرها. چیزی گم بوده و کم. "کم" بود و زیاد شد
آنی که نباید. که نوزادی متولد شد و چشمش نمیدید. گوشش
نمیشنید. که چقدر فرسوده شدند آدمها در این جراحیهای تاریخی
تا بینایی و شنوایی را قدری تجربه کند. این جماعتی که این روزها آرام
و خروشان، به نشانههای سبز، پاسخ مثبت داده اند، از دل شکافی
سر بر آورده اند که خالقینش، ناقض ِ بدیهیترین اصول حکمرانی اند.
آدمهایی که از روایت ابزاری خسته اند. آدمهایی که با حتی آزادیهای
قطره چکانی، هنوز ظرفیت دریا شدن دارند. گیرم دریایی که
موجخیزی اش، آنقدرها مدبرانه نباشد. واکاوی دقیق خشم ِتوده ای،
شاید زمان بیشتری را طلب کند اما عاملی که این روزها جلوه ی
نوظهوری از آن را شاهدیم، بیش از همه میوه ی درخت بارور پارادوکس
رفتاری ِ نظام حاکم است. نظامی که متولیاناش نه از انکار ابایی
دارند نه از تطهیر. رد حقیقت گریزیشان را در همه جایی میتوانی
ببینی. مریدانی که سوابق ِ مرادهایشان را هم به راحتی ترور
می کنند. چنگ زدن دیرین به اقبالی عمومی و سیاست حذف و
"همه صدای من اند" حاصلش این اقتراح ِ مهرورزانه ای است که به
سخیفترین شکل، میخواهد نقابزدایی کند. و عجیب نیست اگر
بتشکنی دیروز، به خودشکنی ِ امروز بیانجامد. زوال، آنقدر بارز
میشود که پچپچههای پوچی در هر جمعی، جا باز کند و رساتر شود.
بیمار، بالاجبار دست به دست شود و هر ناله، به نفرینی پیوست شود.
بدی اش آنجاست که بند آوردن خونریزی ِ عمیقتر هر باره ی آماسها،
مجالی نمیگذارد تا عفونت لایه لایه را درمان دائمی باشد. این میانه
بخشهایی کارآمدیشان را از دست میدهند اما، که بیهماوردیشان
را به ظاهر هیچگاه شائبه ای نبود. این روزها از تبدار ترین روزهای
بیماری بود. باید نفس میکشیدی هوای مسمومی را که نگاه
بالادستی تا آنجا که مجال جولان داشت آلوده کرده بود. روزگاری که
چماق هنوز با جهان چپاول این چنین نسبتی نداشت، صفبندی ای
را مرتکب شدند که مانده تا صحنههای عجیبتری از حقارت را نظارهگر
شویم. حالا که ریشه در ریشه شده میلهای موازی ِ رذالت. نمی دانم
تکلیف رنگ آمیزی روزهای گذشته، فردا چه میشود. دلم میخواهد
پسزدگی دیکتاتوری غیراحساسی تر شده باشد. تقابل خشونتبار
اخلاق و عقیده کمرنگ تر شود. برای رهایی از احتقان اسفناک
سیاسی، راهبرد بهتری ببینم. در بزنگاه ها، بازیچه شدن ها را نبینم.
این قدر، فراز و فرود اندیشهگی در اقشار گونه گون، نوسانیترین
سرنوشتها را نصیبمان نکند. من از این پوست اندازیها ناامید نیستم
هر چند تنگ نظرانه تعبیر شوند. این سرکشیها، روزی مجال پر کشی
خواهند یافت. روزی که پیاده- سواره بینی از گستره ی نگاهمان بیرون
شود. حداقلترین شیارها را رصد کنیم هنگام تعین کیفیت سیاست.
تا آن روز باید آنقدرها دیوار آرزوهایمان طبله کند و فرو بریزد که نم ِ
سفاهت و خباثت به عدم بپیوندد. آنوقت است که می شود به بتونه
روی دیوارها تا حدودی امیدوار بود. که ضریب ماناییشان آنقدر هست
که بتوان، رنگ ِ رضایت بر رویشان کشید.
بالهایم رنده میشوند
و درد
از شکاف آهن و استخوان
میخزد
تا چکمههای سخت ِ فکرهای تخت
تا حوصلههای چروک
تا چرکهای اسطوره شده
و ریز ریز میشود
خونین و دیوانه
تا تکهتکه شدن
بهتر باشد
از تکیده شدن.
نارنج ِجوانای
که هوای پیری دارد.
بوی اسپند میآید
بوی خاک ِ مسافر.
من
رنگ آفتاب پاییزم
رنگ لبهای خسته ی مترسک
و چشمهایم
ابری که ارغوانی است.
پینه بسته ام
لای درز زمان
کبودترین فصل را چنگ میزنم
و چنین
داغدار پیلههای دلم
که پاره پاره شدند
بیخبر
و پروانگیشان نارس شد.
بالهایم رنده میشوند...
فردا که بیاید، میشوی بیستویک ساله. بزرگ شدهای خب. یاد ابعاد
قد کشیدن ات میافتم و حس عجیبی میآید در من. دلتنگ ات هستم
این روزها. مثل همه ی روزهای نبودن ات. حالا بیشتر البته. که
گونههایت را ببوسم و بگویم: تو، خود ِدوم خردادی. و دوباره همان روایت
همیشگی باشد. حالا نیستی خب و من باید دوره کنم فقط. یاد اتاق
سابق ات بخیر. رو به روی درخت خرمالو. که "دو، ر، می، فا، سل، لا،
سی". سهشنبه های تار و استاد همتی. سیدی ها و کتابها. آن
همه رنگ و شی ء سنتی. خاطره ی نورعلی خان برومند. قصه
گفتنهای شبانه. مولوی خواندنها و کشفهای یکباره. سفالهای
دو تایی. پامچال کاشتنهای چند تایی. نردبان قدیمی. و برگها که جارو
میکردی از روی پشتبام با ماجراهای گاهگاهی. یاکریمها اصلاً.
مورچهها که دیگر نگو. بچه جان! نیستی خوب. "میلاد ات مبارک" فقط
باید روی خطوط بلغزند. و خوب نیست. به قول عماد، "اصفهان سرآمد
شهرهای جهان نمیشود". بله! نمیشود. یک روز باید باشد برای
دادستانی. که بیایم "آی یو تی" و تمام دلتنگیهایم را فریاد کنم
سرش. خرداد، ماه تو است. تویی و گوجهسبز و زردآلو و توتفرنگی.
تویی و شقایقهای بیدل. تویی و ....
چند روز پیش دوباره نامه ات را دیدم میان دفترهای مامان؛ وقتی گربه،
جوجه ات را خورده بود. خنده ام گرفت. بغض و بعد اشک چکانی. آن
مدل غصهداری ات که ریخته بودی توی واژهها، با آن دستخط ِ نونهالی.
نیستی خب. من مانده ام پشت تمام بیتهای تازه یافته و لحظهها
که برایت اساماس میکنم. و تو؛ که اصفهان باران اش بگیرد و ده صبح
باشد و برایم بنویسی:
"باید پنجره را گشود و با سولو پیانوی فیلیپ گلاس زندگی کرد...های...
پ.ن: اینجا هوا خیلی خوبه: بارانی همراه با مه غلیظ و طیف سبز.
واقعاً جات خالیه..."
آمدن ات مبارک. تو را توی خاطرم عکس می گیرم. اینجا اگر بودی من
یکبند باید راه می رفتم و می گفتم بلند و کوتاه و درگوشی که تولدت
مبارک. مبارک. مبارک...حالا می نویسمشان: مبارک. مبارک. مبارک...
*
فیزیک ات نیست. اما یاد ات، بهار تا، نفس میکشد. گلهای رز سرخ
را برای همان یاد خریده ام دیگر. نگاه میکنم و تو میآیی. بعد
کلمههای آقای بوبن می آیند که آن شبی برایت گفتم و آن هیجانی
که بعدترش آمد:
"کولیهای جوانی اند با لباسهای قرمز، که پابرهنه در آب، گپ
میزنند"
*
برادر ِ دوست ِ دوست ِ دوست!
خرداد ِ آمدن ات مبارک...
جشنواره ی قاصدک است این روزها. رشک برانگیز است رهایی ِ
مطلقشان. اشک برانگیز حتی. دل میدهند به نسیم و اردیبهشت ـ
پیمایی میکنند. دورهای کودکی، که آرزویی بود؛ با همه ی گریزشان،
با تقلایی که رنگین کمانی بود، میقاپیدمشان از هوا، زمین. گاهی
هم میان سرکهای بازیگوشانه، در کنج ِ پلههای زیر زمین ِ بابابزرگ،
کشفشان می کردم: آنهایی که شاید دلشان کمی قرار میخواسته
و خسته شده بودند از پرانیهای بیوقفه ی رازدار. محصور میشدند
میان دو کف دست. آنوقت هوشیاری ِ عجیبی میخواست
گشودنشان که راه گریزی نباشد برای پرواز ِناگزیرشان. تا مجالی باشد
برای سپردن ِ امیدوارانه ی آنهایی که سودای رسیدنشان را میپرورانی.
شاید گاهی هم، بوسه ای بود تا رهایی. و بعد که میلغزیدند کف
دستها. آرام فوت میکردمشان تا مسیر پیغام رسانی شان را از
همان دم ِ آغاز، تماشا کنم...
*
حالا لابد دلای نیست که آرزویی باشد. یا "هست و پردهدار نشانم
نمی دهد". شوق دیدنشان اما، همان است که بود. ازلی و ابدی. برق ِ
خاصی را هنوز مینشانند توی چشمهام. مثل امروز که سر به هوا،
میپیچیدند به هوا و گامهایم آنطور به احترام آمدنشان، نرم و کودکانه
برداشته میشد؛ واژه ای نبود اما که آرزو شود. یا ذوقی که شایسته ی
فتح لحظهها باشد توسط گلهای قاصد. نگاه بود فقط. نگاهی که طول
و عرض و ارتفاعش به قدر تمام نرسیدنها، بالیده بود. حجم ظریف و
سبکبالشان، مردمکهای فریفته ام را، میکشانیدند به دنبال خود.
سو به سو. و ذهنم که تصویر میبلعید و میگذاشت ترکیبش با لحن
آوای استادی، میان در هم تنیدگی ِ غریب ملال و آمال، به خلق حس ِ
یگانهای برسد در من؛ وقتی قاصدکوار میان سنتور مشکاتیان رها
میشد:
قاصدك! هان، چه خبر آوردی ؟
از كجا، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديار و دياری، باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آن جا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من، همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربههای همه تلخ،
با دلم میگويد
كه دروغی تو، دروغ
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی…
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی…
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.
چقدر کلمههای سوسن شریعتی را دوست داشتم در "ابزارهای
نامعلوم تاریخورزی". نقد بر نقدی که بغض داشت وقتی روی پیچ ِ
ستایش بودی...
مرتبط:
زبان سروش، زبان تنفر/ گفتگو با تقی رحمانی
قحط معنا در ميان نام ها/ سروش دباغ