تبليغاتX
مانا مهر

::

 

شب

به پایان رود و

شرح

به پایان نرود*...

 

*سعدی


جمعه بیست و یکم مرداد 1390 در ساعت 1:48 | مرضیه |

::

 

... و هر سپيدی كه نور با او تعلق دارد، چون با سياه آميخته شود سرخ

نمايد. چون شفق ِ اول ِ شام يا آخر ِ صبح كه سپيد است و نور آفتاب با

او متعلّق و يك طرفش با جانب ِ نور است كه سپيد است و يك طرفش

با جانب ِ چپ كه سياه است، پس سرخ می‌نمايد.

و جرم ِ ماه بدر، وقت ِ طلوع:

اگرچه نور ِ او عاريتی ست، امّا هم به نور موصوف است و يك جانب ِ او

با نور است و يك جانبش با شب، سرخ نمايد.

و چراغ همين صفت دارد:

زيرش سپيد باشد و بالا بر دود سياه، ميان ِ آتش و  دود سرخ نمايد.

و اين را نظير و مشابه بسيار است...

 

شهاب‌الدين سهروردي؛ عقل سرخ

 

*چهل روز ِ زخمی...

به یاد ِ صبح ِ صابر و پنج‌شنبه‌های غریب ِ قطعه‌ی ۱۰۰

 

 


پنجشنبه سی ام تیر 1390 در ساعت 0:56 | مرضیه |

::

 

از دل به دل برادر گویند روزنی ست

روزن مگیر، گیر که سوراخ ِ سوزنی ست

...

خواهم که شرح گویم می‌لرزد این دلم

زیرا غریب و نادر و بی‌ما و بی‌منی ست

 

دیوان شمس

(+)

 

*همین روزها بود. سیصد و شصت پنج روزی که رفت. نرفت...

 

 


یکشنبه دوازدهم تیر 1390 در ساعت 3:2 | مرضیه |

:: هم«زنده»گی*

 

«چنین عزیز نگینی به دست ِ اهرمنی»:

 

* آموزگار ما به شاگردانش آموخت در ایران هم مردمانی بودند اهل

انصاف و گذشت، به تعبیر او حامل "شوق" و "شور" و "غرور"، اهل

"تلقی" و "رویه". سرزمین منش‌هایی بوده که به تعبیر خودش، کمتر

اثری از آنها برجاست. او اهل نشست و برخاست با کسانی بود که

چشم‌های جامعه آنها را نمی‌دید. ملاقاتش با نسل‌های قبلی، در

ارزیابی‌های صابر یک تحول بسیار متفاوت را با هم نسلانش پدید آورد

و آن گمشده‌های جامعه‌ای بود که وی برای توسعه ضروری می‌دید.

دیدار صابر با کاظم حسیبی، در سال‌های دهه هفتاد و روایت صابر از

نوع رابطه آن زوج پیر و به تعبیر خودش، "دل زنده"، دیدار با نصرت‌الله

خازنی رئیس دفتر مرحوم مصدق که شرح آن موجودست، نقل دیدارش

از مرحوم رضایی و مرحوم صادق، پدر شهدای پیش از انقلاب و بسیاری

دیگر همگی‌شان نشان از حساسیت صابر بر گمگشته‌های ایران و

تلاش برای تزریق آنها به روح خسته‌ی جامعه بود.


اشک در چشم، در سوگ عهدهای پایدار سرزمین عهد، از حلقه‌ی

لاغر و رنگ رفته‌ی حسیبی و همسرش سخن می‌گفت. احترام

نسل‌های موسپید به هم و قرارهای ماندگار.

 

«دقت کردم این حلقه پس از گذشت این همه سال تقریباً نه رنگی

 داشت و هم تقریبا اثری ازش نمانده بود اما همراه این همه سال

 مهندس حسیبی لک و لک با این حلقه همراه خانمش آمد. همراهی

 که در حال حاضر در کمتر حوزه‌ای اثری ازش دیده می‌شود. به اصرار

 مهندس و خانمش من ناهار را با ایشان صرف کردم. مهندس

 علی رغم آماده بودن سفره ناهار، چند دقیقه را برای حاضر شدن

 خانمش سر سفره صبر کرد و تا نیامدن همسرش حاضر به دست

 زدن به سفره نبرد.»

 
بغض در گلو، از منش مصدق در امانت‌داری و شرافتش از زبان نصرت‌الله

خازنی رئیس دفتر مصدق می‌گفت:


«ما مرده پرست نیستیم، اما مصدق به واقع شرف داشت. پول آب و

 برق و تمام هزینه‌های دفتر نخست وزیری‌ات را خودت بدهی و یک

 قران از حساب مردم نباشد، تمام وقت اهل تخصیص برای پروژه‌ات

 باشی، عالی نسب را بفرستی که برود سماور ایرانی را بیاورد داخل

 دفتر  نخست‌وزیری و از اینجا صنعت‌گرت را هم وارد پروژه‌ات بکنی،

 این‌ها داستان نیست... سرمایه‌ی ایرانی، کار ایرانی، شرافت ایرانی

 و  محصول ایرانی.»

 
خنده بر لب، آنجا که سخن از دیدارش با مرحوم حاج خلیل رضایی پدر

رضایی‌های شهید پیش می‌کرد، افزود:


«پیرمردی بود که پشت خمی داشت ولی گزاره‌ای بیان کرد که جای

 تامل دارد. گفت: مهدی ما شب‌ها آنقدر علاقه به مطالعه داشت که تا

 پاسی از شب بیدار بود و صبح سر بر همان کتاب بیدار می‌شد. الان

 که این همه سال رفته را نگاه می‌کنم و به زندگی رفته می‌اندیشم،

 می‌بینم این بچه‌ها به ما زندگی را آموختند.

 بچه‌‌های ما در وقت اعدام تصمیم آشپزی گرفتند و با لبخند به هم

 گفتند چرا حلوای ما را بعد ما سایرین بخورند، خودمان حلوای خودمان

 را درست خواهیم کرد و شب اعدامشان را به شب جشن‌شان مبدل

 نمودند.»



او که پُر تلاش قصه‌ی‌ خوبان را به نوعی بازگفت، برای چهره‌ها احترام

قائل بود، اما می‌گفت:


«تاریخ که سرسرای انحصاری استخوان درشت‌ها و بلند قامت‌ها

 نیست. مرحوم شمشیری که در نهضت ملی هم‌دل شد و آمد وسط

 میدان، آقا عبدلله کرمی قصاب که بساط لمپن‌های شعبان را جمع

 کرد، حاج حسن رزاز که مسافران محل زن‌ها و بچه‌هاشان را به وی

 می‌سپاردند، گائوک آلمانی که میرزا کوچک را تا آن دم آخر که موعد

 یخ زدن‌شان فرا رسید همراهی نمود، بازاری که پولش را برای

جنبش قبل انقلاب جمع می‌کرد، اینها همه مردان خوش عیار هستی

بودند.»...

 (+)

 

** وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ ...

 


یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 در ساعت 5:15 | مرضیه |

:: پای اندوه‌زار ِ خاطر تو

 

اجل قفس شکند، مرغ را نیازرد

اجل کجا و پر ِ مرغ ِ جاودان ز کجا؟...

 

هر کس میان تنگنای روزگار، دلش را خوش می‌کند به آدم‌هایی.

انگار کن که پناهش. صد بار از یکشنبه تا به‌ حال زنگ اس‎ام‌اس‌ ت و 

کلمه‌هایش آمده روبه‌روی من و متلاشی شدم. همان دم ِ اول، قبل

از آن‌که بدانم:

مرضیه..
آقا هدی...

و بعدتر:

مرضی سخت شد...

 

آره، سخت شد. خیلی سخت. حس می‌کنم تنهاتر از همیشه‌ایم.

مچاله و پُر شیار.

تمام این چند روز تصویرش از جلوی چشم‌هایم نرفته.. لحن ِ غریب ِ

صدایش. دلم می‌خواهد برگردم به آن دقیقه‌های خوبی که گوش

می‌کردمش. خیال کن اینجا و آنجا خوانده‌ای التزام عملی به اخلاق.

من دیدم‌ش.

این همه خالی شدن را هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم. که چه‌ درخت‌اند

بعضی‌ها...

دلم می‌خواست توی هولناکی ِ این روزها خانه بودی. که کلمه‌ها

بی‌طاقت‌ترین‌اند. توی تمام ِ این مرورهای پُر رنگ ِ شکستنی. و

دنباله‌اش که می‌رسید به یادهای یکتا‌ی بابا..

 

نشسته‌ام به گوش دادن صدای نوستالژیک ِ خون ِ ارغوان‌ها*. فرای

دل‌تنگی...

انسان ِ کیفی خودش بود.

نوشته:

در آخرین کلاس درس در بند، آقای صابر به ما گفت: "هر رفتی با

نقطه‌چین‌هایی برای بقیه همراه است که دیگران باید پیگیر آن باشند،

عزت‌الله سحابی و هاله هم نقطه‌چین‌های خود را برای ما به جا

گذاشتند."

 

نقطه‌چین‌های تو...

 

*زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شورافکن، تا سحر بزن شعله تا کران‌ها
که در خون ِ خسته‌گان، دل‌شکسته‌گان، آرمیده توفان
به آیندگان نگر، در زمان نگر، بر دمیده توفان


قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت‌دهنده‌گان را
که لبخند آزادی، خوشه‌ی شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگوید

ستاره ستیزد وُ شب گریزد وُ صبح ِ روشن آید
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر وُ سوی میهن آید
گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد، گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران...

 

** عنوان از محمد حقوقی

 


پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 در ساعت 5:7 | مرضیه |

:: «هدی صابر»

 

چه‌قدر دلم می‌خواست یک روز خوب بود و برایت می‌نوشتم آقا هدی..

از چشم‌های مهربانت. از سه‌شنبه‌های بزرگ ِ «باب بگشا». از آن

افطاری ِ صمیمانه‌ات توی زیرزمین حسینیه‌ی ارشاد که آن‌قدر فروتنانه

و بی‌دریغ بودی.

«هشت فراز، هزار نیاز» ات. که ماند گوشه همین اتاق و خاطره. لابد

به امانت. یادگار تو و مهندس سحابی. چه‌طور دیگر ببینم‌تان. چه‌قدر

ویران‌ام. دارم آدم‌هایم را از دست می‌دهم و هنوز مانده‌ام. آدم‌های

سالم و صادق‌ام را. دو صفتی که کمتر کسی این‌روزها به آن

مبتلاست. شکیبایی‌ت تکرار ناشدنی‌ست. جهان ِ پُر تپش‌ات برای

آدم‌ها. کلمه‌ای ندارم برای خط به خط ِ انصاف‌ات. وفاداری‌ا‌ت به

عهد‌های سپید...

چه‌را حالا این‌ها را می‌نویسم که اشک دارد می‌بَردَم. لعنت به تباهی ِ

عمر که دیگر شماها را ندارم. آوار ِ از دست دادن و بُردن و کُشتن

همیشه سایه‌ی زندگی ِ من بوده. کاش می‌ماندی...

 

 

* بهارا؛ بنگر این خاک بلاخیز

که شد هر خاربن چون دشنه خون‌ریز...

 


یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 در ساعت 17:11 | مرضیه |

::

 

در فلق بود که پرسید سوار...

(+)

 

* مجروح ِ لن‌ترانی...


شنبه بیست و یکم خرداد 1390 در ساعت 2:19 | مرضیه |

::

 

از سردرد گذشته ام

حالا

بادبادک‌ ِ بی‌نخی هستم

روبه‌روی کولر

با پلک‌هایی که ابر و بالش‌اند

و دهانم

طعم ِ توت‌فرنگی ِ مجروحی ست

که سرخی‌اش را

از همیشه بلدترم...

 

* خرداد ِ تشییع و تشنیع (+)

 

 


چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 در ساعت 19:23 | مرضیه |

:: برگذری و ننگری

 

دو تارنوازی «عثمان محمدپرست» را می‌دیدم که لطف ِ دوستی بود.

جمعی خصوصی بود. پیرمرد نشسته بود با دستار ِ سپید ِ همیشه‌اش

و دست‌هایش که روی چوب، دیوانه...

 

یک‌جا رسید که عثمان می‌خواست قطعه‌ی دیگری را بزند و ساز، کوک ِ

دوباره می‌خواست. ناساز شد اما. چند باری میان سیم‌ها آمد و رفت

تا صدای آشنایش را پیدا کند. وسط‌های همین سعی ِ رسیدن به کوک ِ

دلخواهش، -که صدا مثل زنگ ِ کاروان می‌شد- یکهو لبخند غریبی آمد

روی لب‌هاش. سرش را آرام تکان داد و گفت: «اینم فرار می‌کنه»...

 

 

 


یکشنبه هشتم خرداد 1390 در ساعت 20:58 | مرضیه |

:: چو ناف آهو خونم بسوخت در دل ِ تنگ

 

چمران ِ این روزها بهشت است. یک طاووس چند متری دارد با پرهای

بنفشه و لاله. توی بی‌آرتی نشسته بودم. نگاه، حالت پروانه می‌گرفت

ناخودآگاه بس که رنگ بود. آفتاب به نظرم نرم‌تر از همیشه می‌آمد.

من بی‌بند تر از همیشه. یکی داشت می‌گفت بعضی کارها فراغ دل

می‌خواهد. شجریان از این گوشه تا آن گوشه‌ی ابوعطا می‌رفت و

می‌آمد. تحریرهای انقباضی بود. «به هر جفا که توانی که سنگ ِ

زیرینم». بعضی کارها فراق دل می‌خواهد...‏

 

* ابوعطا؛ ردیف ِ آوازی

 


یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 در ساعت 20:38 | مرضیه |

:: از سپیدی‌ها

 

...

یوسف تویی

بوی پیراهنت منم

گرگت منم

نه!

من یوسفم

بوی پیراهنم تویی

کنعان منم؟

کنعان تویی...

 

-رضا براهنی

 

*وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفی عَلى یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ

فَهُوَ کَظِیمٌ (یوسف- 84)

 


چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 در ساعت 2:9 | مرضیه |

::

 

از حال‌های بی‌مقدمه‌ است. بی‌تاب، بی‌نقاب. که اشک نرم نیست و

فقط شتک زدن می‌داند. تیر ِ عجیبی که در مغز می‌پیچد. از تیغه‌ی

پشت ِ بینی، دردناک و پر شتاب بالا می‌آید تا چشم‌ها و بعد که سیل.

دلم برای تمام تکه‌های قربانی که هر بار در این حال رفته و می‌رود،

تنگ است...

 

 

 


شنبه دهم اردیبهشت 1390 در ساعت 20:19 | مرضیه |